O?U?O? O�U�U�U� O�O�O�O�U? O?U?O�O�O?U?
خانه / کتاب ها / انسان الهی
انسان الهی

انسان الهی

انسان الهی(دانلود نسخه pdf)

حرف اول

اقتضای طبیعت

انسان ، با توجه به طبیعت خویش ، ضد قانون است و خود خواه ، و خود کامه و مستکبر و ظالم و جاهل .

و اگر از مجموع چنین انسان ها ، حکومتی پدید آید و یا جامعه ای تشکیل یابد ، آن جامعه و آن حکومت خونخوار است و جهان خوار و آدمی خوار .

این قماش انسان ها ، که ما آنها را انسانهای طبیعی نام می نهیم اگر بر مقدرات یک جامعه حاکم شوند ، آن جامعه را به تباهی و فساد خواهند کشید .

و بر مقدرات جوامع دیگر نیز اگر دست یازند ، آنها را نیز تباه خواهند ساخت ، زیرا این ، اقتضای طبیعت بشر است .

اما همین انسان ، بر اساس فطرت خویش ، جستجوگر است ف و خواهان حقیقت و تشنه راستی و درستکاری و طالب سعادت خود و هم دیگران و خواستار مروّت و انصاف و برابری و نیز از ستم و سیاهی سخت گریزان است و بیزار است و اگر از دست وی به کسی ستم رسد از خود بیزار می شود و در پی تنبیه خود به این سوی و آن سوی می شتابد . و به دنبال قدرتی ره می سپارد که اورا تنبیه سازد و بالاتر ، حتی او را از میان ببرد و این گونه انسان ها در تاریخ بوده اند و هم هستند .

واز یاد نبریم که : طبیعت شوم بشر ، جلوه گاه فطرت اواست

و اگر طبیعت نباشد فطرت ، تابش و درخشش خود را نمی یابد .

و به سان خطی سپید می ماند که بر صفحه ای سپید نگاشته باشند و البته هر چند که زیبا باشد ،خوانا نمی تواند بود .

و چه بهتر که بگوییم طبیعت ، خزانه است .

حزانه ای که نشاء انسانی در آن نشو و نما می یابد .

و پس از آن می بایست به صحرای باز عالم حقیقت انتقال یابد .

باشد که نهالی برومند ، و درختی تناور شود ، و هر زمان ثمراتی نیکو به بار آرد .

و افسوس بر آن نهال ها و نشاء ها که از خزانه به صحرا انتقال نیافتند !

زیرا که آنها هنوز جوان نشده پیر می شوند و هنوز به ثمر ننشسته آثار پژمردگی و پلاسیدگی در آنها نمایان می شود ، چرا که خزانه ، اگر چه برای دوران نشاء شدن کافی است ، اما برای دوران بلوغ کافی نخواهد بود .

تهذیب

ایمان به منزله انتقال از طبیعت محدود حزانه ای ، به صحرای وسیع واقعیت و فطرت و حقیقت است ،

و نهال پرورش یافته در طبیعت را که دیگر طبیعت برایش تنگ شده ، و نیز از رضایت به حیات دنیا دلگیر شده است با خود به صحرای حقیقت می برد .

و این جاست که آن نهال خسته ی دیروز به درخت شاداب امروز بدل خواهد شد .

ایمان ، اخلاق ، تزکیه و تهذیب که دستورالعمل انتقال از خزانه به باغ است ، در حقیقت آزادی است ،

و در این آزادی ، بالندگی است .

زیرا که این ، بیرون کشیدن خوداز خزانه تنگ حیات دنیا است .

و این ، اگر چه به ظاهر بازداری از تعلق و تلذذ ، و هواپرستی است اما به واقع به منزله یادگیری معتاد از اعتیاد است .

اعتیادی که آزاد را به اسارت کشیده ، و به دلیل گرفتاری در اعتیاد از مصرف کشنده ترین سمّ ، احساس نشاط و نشئه می کند و با کمترین بازگیری احساس خماری و مرگ می نماید .

بنابراین آنچه از دستورات مذهبی ، به ظاهر رنگ محدودیت و ممنوعیت در آن دیده می شود چیزی جز مقدمات آزادی نیست .

دامان خداوند

هزاران جاذبه و کشش که در طبیعت وجود دارد ، انگیزه های اصلی طغیان و تمایل به هوی و هوس و ماندن در خزانه را پیش می آورد .

و کفر ، نسبت به این چنین گرایش ها ، آنچنان ارزشی را در انسان پدید می آورد و آنچنان محبت و صفایی را در انسان به ودیعت می نهد که فرشتگان از درک آن ، فاصله ای بسیار دارند .

و در چنین حال ، انسان آنچنان دلبستگی به خدای خویش احساس می دارد که می بیند جز او هیچکس را ، ولیّ خویش نمی خواهد .

ودیگر هوی و هوس ، ولیِّ او نیست و نه همسر و نه فرزند و نه خویشان و نه آشنایان و نه شهرت و نه عنوان و نه قدرت و نه هیچ چیز دیگر بر وی ولایت ندارند .

باری ، وی از تاریکی طبیعت تنگ خزانه ای خارج ، و به فضای نورانی دلبستگی به خداوند ، بار یافته است .

….. و از یاد نبریم تا ولایت ، و محبت میان انسان و خدا حاکم نشود ، هرگز حرکت انسان ، خروج ظلمات به سوی نور نخواهد بود .

این ولایت و محبت است که پایه و اساس حرکت از ظلمت به سوی نور خواهد بود .

آن کس که ر حوزهولایت خداوند نیست ، هر گونه اصلاح که در کردار و رفتار وی صورت پذیرد ، تمامی سطحی و بدون ریشه خواهد بود و هیچ یک از طاعات ، وی را از ظلمات به نور نمی رساند بلکه خود ، مشکل ظلمات را پیچیده خواهد ساخت .

زیرا در این صورت ، عمل ، بر اساس ولایت و محبت طاغوت صورت می پذیرد واز این رو به ولایت طاغوت می ریزد .

و قرآن چه خوب می فرماید : « والذین کفروا اولیائهم الطّاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات »

و بدینسان ،کافر را معرفی می کند ،

و اگر می خواهی کافر را بشناسی او را با ولایت بشناس .

هر کس تحت اطاعات طاغوت است ، کافر واقعی است هر چند شب ها را در قیام ، و روزها را در صیام سپری سازد .

و به عکس ، آن کس که از ولایت طاغوت خارج و به ولایت الله وارد شده باشد ، تمامی اعمال وی ، منتهی به حرکت از ظلمت به سوی نور خواهد بود .

و از دام اولیای گوناگون رها و به دامان یک ولیّ پناه آرد .

ولایت خداوند

طبیعت ، جنبه تعیین و تشخص و من انسانی است .

و به همین دلیل ، محدود است .

اما فطرت، از آن روی که در آن فنای تعیین و تشخص می باشد ، گشاده و باز می نماید . بنابراین طبیعت بر تعیین و بنای تعیین بر تعدد و تشخص می باشد .

اما ، بنای فطرت بر خروج از تعیین و تشخص و حضور در واقعیت و حقیقت است .

در حوزه ولایت خداوند ،تعدد وتشخص راه ندارد .

و اساساً تا تشخص انسان فانی نشود ، ولایت الله آشکار نخواهد گردید .

طبیعت چونان گلدان است و انسان همانند ریشه گیاه .

و ریشه ی گیاه پس از کوتاه مدتی از همه سو پیش می رود . امالاجرم به دیواره های گلدان بر می خورد و از آن جا راهی در پیش ندارد ، باز می گردد .

باری ، این گلدان تعیین است که رشد آن را مانع می شود .

آیا ندیده اید بوته چنار را ، و یا نارنج را ، و یا هر درخت دیگر را که در گلدان پرورش می دهند و تنها برای مدتی آن گلدان محیط مناسب رشد آن گیاه خواهد بود اما همین که به حدی رسید که گلدان طاقت پذیرایی و تحمل رشد بیشتر آن گیاه را ندارد به ناگزیر از سوراخ پایین گلدان راهی به زمین پیدا می کند و در زمین پیش می رود و لاجرم گلدان را می شکند .

و اگر سوراخی نیابد ، به سان عقربه ای که از نقطه جوش به شمعک باز گردد آهنگ رشد در آن کند خواهد شد و تو گویی نه فعال است و نه خاموش .

« لایموت فیها و لایحیی »

و دیگر نه گیاهی است مرده که پوسیده باشد و نه زنده که بالندگی داشته باشد .

و این ، حال انسان است که وقتی هدفی بالاتر از حیات دنیا ندارد حیات دنیا گلدان طبیعت وی خواهد بود .

ای خوش آن روزی که گلدان ها بشکند و ریشه ها به زمین اصلی راه یابند .

ای خوش آن سنگی که به گلدان های طبیعت ، و خودیت ما خورد ، و آن همه را به یکجا بشکند و آزادمان سازد .

و مصیبت ها و سختی ها و رنج ها و تلخی ها ، همان سنگ ها هستند که گلدان های تعیین و طبیعت ما را می شکنند .

به راستی که چقدر این مصیبت ها مبارکند و میمون

به شرط آن که انسان پس از ورود مصیبت ، و شکستن گلدان ، دوباره گلدان دیگری را برای خود تهیه نبیند .

و برای یکبار هم که شده از خود رها شود تا به منزلگاه اصلی خویش اتصال یابد .

وقرآن چه خوب می گوید : « ولنبلونکم بشیء من الخوف و الجوع و نقص من الاموال و الانفس و الثمرات »

ما سنگ می اندازیم تا گلدان تعلق شما را بشکنیم .

سنگی که خطا نمی کند ،

سنگ خوف ، سنگ جوع و نقص اموال و انفس و ثمرات .

و این سنگها که بر گلدان های شما فرود می آید ، شما را به خوبی نشان می دهد که دنیا بهشت نیست و نه دلبستنی و نه زیبا و نه دوست داشتنی و نه جایی امن .

این بیابان جای خواب ناز نیست

ایمن از صیاد تیر انداز نیست .

باری ؛ انسانهایی که فطرت در آنها فعال است جهت دارند ، جهت آنها تعهد آنها است و مسئولیت آنها اداء امانت است .

اطلاع و آگاهی در جهت گیری آنها مؤثر است . انسانهایی که فطرت در آنها بیدار نیست ، جهت آنها حفظ امکانات خود ، در هر جهتی که میسر باشد خواهد بود . اگر با همکاری با مؤمنین بتوانند خود را حفظ کنند می کنند و اگر با برخورد و مقابله با آنها این کار میسر باشد ابائی ندارند و آماده اند .

یک معما

….انسانهایی که فطرت در آنها بیدار است ، جهت آنها حفظ حقوق و حدود همگان است .

آنها خود و دیگران را با هم می بینند و ضرر ونفع خود و دیگران را به هم مربوط می بینند .

در حالی که انسانهای بیدار نشده ، ضرر و نفع خود را، جدا از دیگران ملاحظه می کنند .

این حالت خود بینی و خود خواهی ، زیر بنای کار آنها است .

و ممکن است روبنای همه چیز باشد حتی انسان . ونصیحت و جهاد و عبادت و …..

ولی آنها که فطرت در آنها فعال است واقعاً از رنج دیگران رنج می برند و از این که ندانند چه می کنند و ندانند چه باید بکنند نگران هستنند .

در حقیقت تفاوت دو دسته در یک چیز اصلی است و ممکن است هزاران فرق و تفاوت فرعی هم بر آن بار شود و از آن مشتق گردد .

انسانهایی که فطرت های ایشان بیدار شده یکدیگر را می شناسند ، زبان یکدیگر را می فهمند ، یکدیگر را باور دارند و بالاخره یکدیگر را پیدا می کنند چون جهت اصلی حرکت در آنها همسو است .

و اگر بعضی از فطرتهای بیدار شده در میان فطرتهای بیدار نشده قرار داشته باشند آرام آرام از یکدیگر دور می شوند .

یعنی تجربه زمان ، فطرت خفته رااز فطرت بیدار دور میسازد . عیناً همان طور که کاه و گندم در طول جریان باد از یکدیگر جدا می شوند و عیناً به مانند ارتعاشات مرتب و منظمی که توده ای از حبوبات و ریگ و سنگ راتحت تأثیر قرار می دهد .

واکنش حبوبات و ریگ و سنگ در مقابل رعشه متفاوت است ، چون جرم ویژه هر یک با دیگری تفاوت دارد . بالاخره آنها که در جرم ویژه به هم نزدیکترند بعد از مدتی ارتعاش و لرزه دور هم جمع می شوند و آنها که جرم ویژه دیگری دارند همین طور .

« حتی یمیز الخبیث من الطیب »

امتحانات ،مصیبت ها ، فشارها و . ارتعاشات مستمری است که آرام آرام نزدیک ها را از هم دور و دورها را به هم نزدیک خواهد ساخت .

ممکن است کشتار و قتل و غارت و زندان و شکنجه و محاصره افتصادی وتبلیغاتی ، تلفاتی سنگین از یک طرف و یا از دو طرف داشته باشد و از این رو به عنوان روزهای بد وتلخ از آن یاد شود ، اما خیر و برکتی که از جداشدن خوب و بد ، وخفته و بیدارحاصل می شود هزاران بار بالاتر از استهلاک ها و ضایعات حاصله است .

برنج اگر فضله موش در آن باشد نه می شود دور ریخت و نه می توان مصرف نمود یعنی نه آشغال است که دور ریخته شود نه پاک است که مصرف شود بل ، یک معما است .

و برای هر رهبری نیز توده مختلط یک معما است ، معضل است و مشکل . و به درد هیچ کاری نمی خورد .

یک توده گچ و سیمان ، و یا خاک و سیمان که به هم مخلوط شده باشد یک درد سر است .

و همینطور است خانواده ای که یک طرف آن زنی با فطرت بیدار و طرف دیگر شوهری با فطرت خفته و طبیعت فعال است راستی چنین خانواده ای به کدام سو در حرکت خواهد بود . هیچ چاره نیست مگر این که مصائب واقع شود و جدایی ها از یک طرف و نزدیک شدن ها از طرف دیگر صورت گیرد تا بالاخره هر کدام تکلیف خود را بدانند و هر یک امام خود را پیدا کنند . در اینجا تفرقه بزرگترین نعمت است هر چند تفرقه میان درستکاران و صاحبان فطرت بیدار ، بدترین است اماجدا شدن بیداران از خفتگان بیشترین برکت را به همراه دارد .

اینطور نیست که همیشه وحدت مفید باشد ، آیا وحدت میان دانه و خاک و ریگ و سنگ سودمند است ؟

راستی ، وحدت در میان دانه و خاک و ریگ و سنگ چگونه می تواند مفید باشد و حال آنکه نه ریگ و سنگ به درد ساختمان می خورد و نه دانه به درد آسیا .

یکی از معظلات مهم ، خانواده ای است که والدین فاسد و فرزندان بی گناه داشته باشند .

اگر تصور کنیم که انسان حامل نسلهای بعد از خویش است شما تصور کنید انسانعهای فاسدی را که نسلهایی از انسانهای پاک در انتظار ولادت و به دنیا آمدن از آنها هستند اگر این انسانها ی فاسد از میان بروند چه ضررها حاصل شده و اگر بمانند و دیگران را فاسد کنند چه کسی جوابگوی آن است تصور کنید آن که انسانها را از این زاویه می بیند با چه مشکلی مواجه است !

او ناچار است صبر کند تا آنها که از خود بار نسلهای پاکی دارند بار خودرا به زمین گذارند تا پاک از ناپاک جدا شود و آنگاه تصمیم بگیرد .

آیا فکر نمی کنید یکی از دلائل طول زمان غیبت امام آخرین ما که سلام خدا بر او باد همین باشد .

از طرف دیگر بسیاری از انسانها با فطرتی آماده و بیدا ر هستند که اگر پیام به شکل روشنی به آنها برسد برانگیخته می شوند .

و اگر فرصت مطالعه به آنها داده نشود ، قبل از بیداری به جمع ناپاکان می پیوندند و تلف می شوند . پس این تصفیه زمان می طلبد و متعهدین باید صبور باشند و متحمل و هیچ عملی از روی عجله انجام ندهند وگرنه آب گل آلوده شده ی ابهام پیش می آید و حق و باطل در آن جو تاریک شناخته نمی شود .

باید بدانند که غوغا مسئله ای را حل نمی کند . جامعه شناسان در تجلیل پیدایش جامعه سخنها گفته اند اما بازگشت همه صحبت ها به این است که انسانهادر نتیجه فشارها و سختی ها گرد هم می آیند و جامعه تشکیل می شود و مدنیّت به وجود می آید .

اما جامعه شناسان از دو جنبه ی مختلف که در انسان هست غافلند و تا غافل باشند تحلیل ها همگی بدور از واقعیت است .

و واقعیت این است که ، انسانهایی که تنها طبیعت در آنها فعال است بالاخره با هم معامله بده و بستانی صورت می دهند و هماره دردعوا و یا چانه زدن .

و تا آنجا که می توانند و زورشان می رسد کمتر امتیاز می دهند و بیشتر امتیاز می گیرند .

و در این صورت یک نظام خود کامه و فرصت طلب بوجود می آید که چند پیمان و یا بلوک زیر مجموعه آن است و هر بلوک مملکتهایی را در بر می گیرد که تمامی از یک قماشند .

اما انسانهایی که فطرت بیدار شده دارند نمی توانند بر روی مجموعه ادراکات و احساسات خود معامله کنند . آنها نمی توانند بی تفاوت از کنار ظلمها وحق کشی ها بگذرند .

در دل اینان نخست ملامت ها و نگرانی هایی پیدا می شود و همین حرکتها و موجهای ملایم داخلی به منزله عمل یک کمپرسور ساده خواهد بود که چند صد نفر و یا چند هزار تن ، لحظه به لحظه بال می برد .

مهم این نیست کهاینحرکت چه شدتی دارد مهم این است که این حرکت ریشه فطری در ساختمان آفرینش انسان داشته باشد . قارچ ، که شکننده ترین نباتات است گاه آسفالت با ضخامت بیست سانت را برآمده می کند و می شکافد . یعنی آسفالتی که سنگین ترین ماشین ها را تحمل می کند تاب تحمل قارچ لطیف را ندارد .

مهم این نیست که قارچ چه سختی دارد مهم این است که از درون ، کار می کند چون فعل و انفعال و تأثیرات در یک فضای بسته صورت می گیرد . بالاخره انفجار آمیز است .

انسان که کوهها را از جا می کند ، به وسیله همین نگرانی های کوچک از جا کنده می شود .

باری ؛ آنها آرام آرام تکان می خورند و پایه های حکومت طبیعت پرستان خود خواه راتکان می دهند .

و به هر حال این حرکت های جوشیده از فطرت است که انسان نمی تواند روی آنها معامله کند ، بالاخره فطرت ها یکدیگر را پیدا می کنند و تشکیل چشمه سارها می دهند . چشمه سارها ، جویبارها را به وجود می آورند و جویبارها ، نهرها و رودخانه ها را و بالاخره طغیان رودخانه ها ، تمدن انسان طبیعت زده را با خود می برد و تمدن فطرت را به جای تمدن طبیعت ایجاد می کند

تا آخر صفحه ۲۸

محبت خداوند

گاه به نظر می رسد که گیاهی در زمین غرس شده ، در حالیکه با گلذان در زمین غرس شده است ، اما چق فرق می کند همین که ریشه از هر طرف می رود به مانع برخورد می کند و بر می گردد

و مانع ، مانع است چه روی زمین باشد و چه در زمین ، پنهان .

و چه بسا دفن شدن گلدان در زمین واعتراف به آن و رنج بردن از این قضیه ، حرکت به طرف گلدان شکنی است اما فراغ بال از گلدان و غفلت از آن ، جهل مرکبی است که حل معمای آن بسار مشکل است .

همچنین ممکن است پیوستگی به بعضی از انسانها ، که به نظر می رسد گلدان شکستهاند و به زمین وصل شده اند ، خود دردسر آفرین باشد

زیرا انتقال از گلدان خود ، به زمینی که در عمق آن لدان دیگری نهفته است هر چقدر هم که گلدانی بزرگتر باشد باز انتقال از طبیعت به فطرت نیست ، بل ، انتقال از طبیعت به طبیعت دیگران است در حالی که به نظر می رسد انتقال از طبیعت به فطرت است .

باری ، بیشترین چیزی که می تواند مدد انسانها برای پذیرش انتقال از گلدان به خاک اصلی باشد ، آشنایی با معنی گلدان خودیت است .

و انسان باید بداند که گلدان رضای خود و طلب خود رضایی ، بزرگترین مانع رشد است . و به عبارت دیگر « اعدا عدوک نفسک التی بین جنبیک » وبداند ، حقیقت انسان که از نور الهی آفریده شده است تنها از نور تنفس و تغذیه می تواند کرد ، همانطور که زمین تنها از نور خورشید کسب حیات می کند .

نمی بینی هر جا نور خورشید بازاویه ی تابش مایل تری به زمین می تابد در آنجا حیات نیست . هر چند که در آنجا اقیانوس اب حیات بخش هم باشد ، آبی که می گویند « و جعلنا من الماء کل شیء حی » چون در نتیجه نبودن نور ، اقیانوس منجمد است .

و نمی بینی که زمستان به علت این که زاویه تابش مایل می شود دوره ی رکود حیات می گردد .

حال آن که بهار ، و تابستان ، کهتابش مستقیم تر و در منطقه معتدله و استوایی که تابش عمودی نزدیک تر است ، فوران حیات در نقطه ی جوش است .

انسان هم با نور محبت خدا ، و یاد او ، حقیقت زندگی و زندگی حقیقی او ایجاد می گردد و یاد خدا چونان آب حیات دل رازنده می دارد .

اگر این یاد خداوند با نور محبت و عشق توأم نباشد آب منجم است ،

این عشق و محبت است ، که زاویه تابش را مشخص می کند ،

وقتی انسان ، عاشق خود باشد ، عاشق شهرت و آسایش خود باشد در حصار تعیین و تشخص خود می باشد و از تابش نور خدا محروم ،

در این حال حقیقت انسان همان حال را پیدا می کند که وقتی ماهی زنده را در ماهیتابه بتابانند ، ماهی پس از چند بار به این طرف و آن طرف پریدن ، آبش گرفته می شود و هلاک می گردد ،

و برای حقیقت انسان نیز که از مبدأ نامحدود و جاودانه آمده است ، هیچ امر غیر جاودانه ، و یا محدود ، اراضاء کننده نیست بلکه آتش زننده و سوزنده است ،

و محبت به محدود ، یعنی محصور شدن آنچه از نامحدود آمده است در محدود .

کوتاه سخن این که : هر چه دنیا در نظر انسان بزرگتر شود یعنی حقیقت انسان در مرگ زمستانی و سرمای سخت آن منجمد تر شده است .

و هر چه دنیا در نظر انسان کوچک تر شود ، یعنی حقیقت انسان ، از انجماد به حالت عادی خود بازگشت نموده است .

طبیعی است که نامحدود وقتی نظر به محدود کند ، کوچک ، کوتاه و حقیر می بیند .

کوچک یافتن دنیا این است که حقیقت انسان از خواب زمستانی خود بیدار شده و به بهار سال جدید و دور جدید خود نزدیک می شود و به عبارت دیگر گویی از قطب به استوا آمده باشد .

مرگ

گاه انسان به کسی که عاشق دنیاست دل می بندد .

و این امر ، حاکی از آن است که خود از فطرت خوش که ابدی و جاودانه است غافل است ، و از این روست که فردی غافل از فطرت ، توانسته است او را مجذوب خویش سازد ، زیرا کردار و رفتار و حرکات و سکنات انسان مانده گار شده در طبیعت ، تنها زمانی برای انسان جلوه و جاذبه دارد که خود انسان نیز از ملاکهای ارزش فطری خود غافل شده و خیره در وضعیت طبیعت خود شده باشد .

ویا به عبارت دیگر انسان به هر چه دل می بندد همان جایگاه اواست ، و همان مقام و منزل او است و گلدان هر کسی دلبستگی اوست .

چه بسا انسان ناخود آگاه به انسان وارسته ای وابسته شود و آن وابستگی چونان پلی او را به وارستگان پیوند دهد ،و نیز بالعکس ….المرء مع من احب و له ما کسب » ممکن است بین انسان و آنکه انسان به او علاقه مند می باشد ، فاصله ی زیادی باشد ، ولی در عین حال معیت محفوظ است ، و لازمه ی این معیت چنین است .

« قال تبارک و تعالی : ” محمد رسول الله والذین معه اشداء علی الکفار رحماء بینهم ”

بقرینه « المرء مع من احب » مراد از « الذین معه » محبین پیامبر (ص) هستند و چون محب آن حضرت هستند نمی توانند با دشمنان آن حضرت شدید نباشند و نمی توانند با محبین آن حضرت ، رحیم و رئوف نباشند .

هر دوقضیه ، چه « اشداء علی الکفار » و چه « رحماء بینهم » دو روی یک سکه اند و لازمه ی ارتباط و محبت به آن حضرت می باشد .

و بالاخره محبت ، نسبت به آزاد شدگان از تعیین ، انسان را از تعیین خود خلاص می کند .

بهشت ، خارج شدن از گلدان تعلق به خود و دنیا است . و نیز کاشته شدن در وادی حقیقت می باشد ،

و جهنم ، ماندگار شدن بخش غیر مادی انسان در تعیین است ، و تو گویی موجودی آبزی را از آب جدا کرده باشند .

جدا شدن از دنیا برای آنکه قبلا دل از دنیا کنده و در رضای خدا کاشته شدهاست ، خلاص آخرین بخش موجود واسع ، از مکانی کوچک است .

و مرگ برای آنکه در رضای خود میمیرد برداشته شدن گلدان حصار است .

از بین او و واقعیت و حقیقت ، در حالیکه او معتاد به تخیل و خیالات بوده و این است که آسیب می بیند بر خلاف آنکس که در رضای خداوند می میرد و تو گویی بدن انسان که از خاک است خاک زی ، و خود انسان حقیقی و فطری ، خدازی و ملکوتی می باشد ، تفاوت میان طبیعت و فطرت بیش از یک موجود خاک زی و یک موجود آبزی است .

هوا برای یک موجود آبزی ، آتشی سوزنده است ، حال آنکه هوا برای موجود خاک زی یعنی همه چیز .

عیناً همین هوایی که برای یک درجاتی از لذت و نشئه و رضا را تأمین می کند ، برای دیگری نیز درجاتی از زجر و شکنجه و سوختن را فراهم می آورد ، درست به مانند کرم ابریشم و شما می دانید که کرم ابریشک دگردیسی و بعد از مرحله کرم بودن دوره ی برزخی پیله ای را طی می کند ، و بعد از مرحله ی پیله ای بال در می آورد .

حال فرض کنید که ما در بالای پشت بامی بلند ، مشغول تربیت کرم ابریشم باشیم و بعد از وقت معهود که برای تبدیل کرم به پیله و پیله به پروانه در نظر گرفته بودیم ، تمامی آنها را از پشت بام آرام آرام بیرون بریزیم ، طبیعی است که آن دسته از کرم ها که به پروانه بدل شده باشند از این پرتاب شدن پروا ندارند و تنها آروزی آنها همین بوده است که مجال پرواز یابند ، و اکنون یافته اند و از انواع ثمرات و شهدها که در باغات وجود دارد بهره مند می شوند اما فضای بسته ای که کرمها در آن جولان می زنند برای آنها زندان است کرمهایی که برای آنها از لب بام افتادن همان و متلاشی شدن همان و تو گویی همان چیزی که برای کم آتش است همان برای پروانه باغ است .

طبیعت و فطرت چنین وضعی دارند .

فطرت در فضای حق پرواز می کند و طبیعت ثقیل و سنگین سقوط می کند

مرگ ، وقت رها شدن از پشت بام زمین است ،و آنکه بعد از طبیعت به فطرت ، و بعد از مرحله کرمی به مرحله پروانه ای رسیده است ، منتهای شادی او پرتاب کردن او ست و آن که مرحله بعد از طبیعت را طی نکرده ، آغاز عذاب و جهنم او است .

اگر بعد از مرگ ، انسان را از عالم تنگ مادّه فانی ، به یک عالم باز بقاء و ابدیت رهسپار دارند ، بی تردید انسان مانده در طبیعت لحظه ای در آن فضای ابدیت و جاودانی عذابی الیم خواهد داشت ، طبیعتی که حضور آن در یک لحظه یعنی فقدان تمام لحظات قبل و بعد ، و حضور در یک نقطه یعنی عدم حضور در سایر نقطه ها ،چنین طبیعتی اگر در فضای سراسر وجود و سراسر حیات قرار گیرد ، همه جا برای او آتش است .

پرواز

همان چیزی که برای دوره فطرت انسان حیات است و و شیرین ، همان بعینه برای کسی که در طبیعت در جازده ، مرگ است و کشنده .

در همین دنیا هم چنین است .

« و نزل من القرآن ما هو شفاء و رحمۀ للمومنین و لا یزید الظّالمین الّا خسرانا »

همان چیزی که برای شفاء از هر دردی است و اساس رشد و بالندگی است ، همان برای کافر کشنده و کوبنده خواهد بود .

روز امتحان برای دانش آموزانی که درس خود را خوانده اند و خود را آماده کرده اند روز نتیجه گیری و نشاط و نشئه و کیف است و برای آنکه خود را آماده نکرده است روز عذاب و وحشت و اضطراب خواهد بود .

جلسه امتحان برای یکی فضای بحث و برای یکی فضای جهنم است .

دو نفر قرضی از کسی گرفته اند که در سررسید موعد بپردازند در لحظه ی پرداخت وام ، دیدار با وام دهنده ، برای آنکه وام را آماده کرده است ، بهشت است و برای آن که آماده نکرده است جهنم .

اگر عمل صالح و ایمان به چتر نجات تشبیه شود ، و زمین و عمر کوتاه در آن به منزله حضور در یک هواپیما باشد و لحظه مرگ به منزله باز شدن درب هواپیما ، و قرار گرفتن سرنشینان در صف سقوط آزاد ، برای آنکه با خود چتر ایمان دارد ، لحظه ای بس دوست داشتنی و لذت بخش است ، و برای آنکه با خود چتر ایمان و عمل صالح را ندارد و یا بهتر بگوییم دوره ی فطرت را طی نکرده و در دوره ی طبیعت در جا زده است لحظه ای بس شکننده خواهد بود !

و وقتی که می بیند یکی دو نفر از دریچه دنیا به بیرون پرتاب شدند اضطراب عجیبی به او دست می دهد ، و دلش می خواهد هرگز به دریچه و فضای بیرون نگاه نکنند چون چتر نجات همراه ندارد ولی آن که آماده پرواز است همیشه چشمش به نوبت است ، و به دریچه که کی او را صدا کنند تا به پروازی که آروزی دیرینه او بوده است برسد .

« و من یشرک بالله فکانما خر من السماء فتخطفه الطیر او تهوی به الریح فی مکان سحیق »

این که شریکی برای خدا پذیرفته است گویی از آسمان پرتاب نشده و در این حال یا طعمه پرندگان می شود و او را می ربایند و یا باد او را به هر گودالی می اندازد .

امامت

در این دنیا اهل طبیعت ودر جازنندگان در طبیعت به اموری دل خوش هستند که برای پویندگان راه فطرت جهنم لازم است .

اگر حکومت ، اهل زورگویی و زور پذیری باشد ، برای طبیعت منشان همه چیز آماده است چون زور گو و زور پذیرند واساساً با چنان حکومتی معتادند ، و تملق می گویند و می شنوند، می ترسند و می ترسانند و رشوه می دهند و می گیرند و بدینسان امور می گذرد .

اما برای همین جماعت ، حکومت اهل فطرت سخت است ، کوبنده است ، زیرا عادت به غارت کرده اند و نام غارت را زرنگی و معامله گذاشته اند . اما حکومت آنان را به برگرداندن مال به صاحبش مجبور می کند ، این است که زجر می کشند ، فرض زنی را با فریب گرفته است باید رها کند ، خانه و آب زمینی را با تبعیض ، و اعمال نفوذ و توصیه به دست آورده است باید برگرداند یا مثلا کارش شکار خلق الله بوده و یا با ربا ، و یا با احتکار ، و یا با باند بازی و …..کارها را به پیش می برده است ولی حالا ممنوع است .

طبیعتا حکومت اهل طبیعت لباسی اندازه اهل طبیعت است و حکومت اهل فطرت لباسی متناسب با اهل فطرت .

یک پیوند ، میان زن و مرد نوعی لباس است که فرمود : « هن لباس لکم و انتم لباس لهن »

پیوند بین مردم و حکومت هم مثل ازدواج ، به مانند لباس پوشیدن است و مشروط به تناسب است .

خبیث ها مناسب ترین حکومت برای خبیث ها هستند ، و برای حکام خبیث مناسب ترین رعیت خبیث ترین آنها است .

هر چه حکام پاک تر باشند پذیرش آنها برای مردم ناپاک مشکل تر است و تنها مردمان پاک آنها را تحمل می نمایند ،و یا در حکومتشان نشاط دارند .

زیرا هر چه مردم خبیث تر باشند حکومتی که خبیث ترین است بر آنها بهتر دوام می آورد که گفته اند : در ، در پاشنه گردان خود بهتر می چرخد .

پس برای حکومت بر اهل طبیعت ، حکام طبیعت منش مناسب است .

و برای حکومت بر اهل فطرت تنها مردم فطرت منش مناسب اند .

ودر مسئله امامت و ولایت که زمامداری مومنین پاک به وسیله پیشوایان پاک است چاره ای جز پیدا شدن مردم پاک نیست .

پاک کیست ؟ آن کس که در درون فطرت را بر طبیعت به حکومت رسانده باشد ، پس باید گفت : حکومت خارجی و تشکیل دولت در جامعه ، ادامه حکومت داخلی است .

قسمت مهم بحث امامت و ولایت پیدایش امامت و ولایت در درون انسان است ، اگر انسان امامت درونی و ولایت درونی را تأسیس نکند هماهنگ با امامت و ولایت بیرونی نمی گردد .

” ان الله علی الناس حجتین حجه ظاهره و حجه باطنه ”

خدا برای انسان دو رهبر و دو پیشوا و دو حجت فرستاده است . یکی آشکار که انبیاء باشند ، و یکی پوشیده و پنهان که عقل باشد . آنکه حجت باطنی را ، یا امام باطنی را ، یا پیامبر باطنی را که فطرت است بر کرسی حکومت و زمامداری نشانده باشد ، و طبیعت را چون رعیتی در خدمت آن حکومت استخدام کرده باشد ، او است که می تواند به حکومت پاکان راضی باشد ، او است که در حکومت ناپاکان زجر می کشد و برای سرنگون ساختن حکومت ناپاکان قیام می کند و از خود مایه می گذارد چون حکومت ناپاکان برای او قابل تحمل نیست . حتی اگر انسان تا حدودی فطرت را بر طبیعت حاکم کرده باشد ، حکومت نا اهل ها هم تا حدودی برای او غیر قابل تحمل است .

درست در هر اندازه که عدم تحمل حکومت اهل طبیعت در انسان پیدا می شود ، به همان نسبت اشتیاق به حکومت اهل فطرت در انسان پدیدار خواهد شد .

پس زمینه حکومت خارجی انسانها حکومت درونی آنها است ، تا حکومت درونی بر اساس طبیعت باشد تشکیل حکومت فطرت در خارج به منزله نگهداشتن یک کله قند بر روی رأس آن است زیرا یک اقلیت هماهنگ و مشتاق حکومت فطرت ، برای سر پا نگهداشتن یک حکومت که می خواهد با تمام قوا و بدور از زد و بندها و معامله های پشت پرده در امتداد صحیح فطرت حرکت کند ، کافی نیست .

اینطور نیست که حکومت فطری استوار بر اکثریت ، و یا همیشه چون مخروط به قاعده خود متکی باشد ،حکومت فطری بر مردم فطری متکی است و حکومت جوشیده از طبیعت و هوای انسانی نیز بر مردم طبیعی .

حال اگر غالب افراد جامعه تابع فطرت خویش باشند حکومت فطری متکی به قاعده و اکثریت است و اگر اکثریت ، طبیعت طلب باشد ، حکومت نیز متکی بر قاعده و اکثریت است .

از این رو حکومت خارجی اگر در امتداد حکومت داخلی اکثریت قرار داشته ، دوام دارد وگرنه ، نه .

پس زیر بنای تشکیل حکومت فطری در جهان ، پیدا شدن انسان های فطرت طلب است . اما چگونه می توان فطرت را در انسانها بیدار کرد ؟

اساساً ، انسان مرتبا مسائل را سبک و سنگین می کند و ارزیابی ، و وقتی در ارزیابی خود می بیند که انسانهایی متکی بر طبیعت به لجن کشیده شده اند سعی می کند راه آنها را ادامه ندهد .

بنابراین ، نشان دادن پایان و عاقبت کار ، تأثیر زیادی در بیداری فطرت ها خواهد داشت .

روی کار آمدن انواه مختلف حکومت های طبیعت، و روشن شدن سرنوشت همه ، زمینه را برای احساس نیاز به حکومت فطرت آماده می سازد .

هر گاه انسانهای جهان به اندازه کافی صاحب فطرت بیدار شدند بیداری آنها باعث می شود که هر چه نیرنگ و یا تطمیع و یا تهدید به کار رود عکس تأثیرات مورد انتظار پدید آید ، در حالی که وقتی فطرت بیدار نشده باشد چه زور و چه تزویر همگی چون ابعاد مختلف حقیقت واحده اند . و همگی انواع مختلف استخفاف هستند و همگی مؤثرند. زیرا بیدار نشده است .

طبیعت انسان همان کافر و فاسق است . چون کفر و فسق از خود خواهی و دنیا طلبی نشأت می گیرد .

قرآن می فرماید : « فاستخفّ قومه فاطاعوه انهم کانوا قوماً فاسقین »

قوم فاسق بودند که تهدید و استخفاف فرعون ، آنها را مطیع ساهت به هر جهت بیدار در مقابل استخفاف شورش می کند و به طغیان ، می افتد وقتی فطرت بیدار می شود تشکل با زر و زور قابل حل نیست .

طبیعتا هدایت منتشر شده از طریق بیداری فطرت به هیچ وجه خاموش و خفته نمی شود ، مگر آنکه بیداری فطرت از میان برود ، و برای این کار متوسل می شوند به طغیان طبیعت ، یعنی تمام وسائل و لوازم طغیان طبیعت را به کار می گیرند تا در نتیجه طغیان نفس و طبیعت توجه ،انسان را از فطرت به طبیعت باز گردانند و زمینه ای برای حکومت طبیعت بر طبیعت فراهم شود .

مطلبی که در اینجا نباید از آن غفلت کرد ، این که : امروز همه کس ، و همه جا ، و در تمام ملل ، و مکاتب ، کلمه ارتجاع و ترقی را مطرح می دارند و هر گروهی ،دیگری را ارتجاعی دانسته و خود را پیشرو و مترقی می انگارد . آن روزها که شوری سابق به سرنوشت امروزی نرسیده بود کمونیست و سوسیالیست ها و بالاخره گروه های چپ کلمه مترقی را در انحصار خود داشتند و دیگران را مرتجع ، متحجر و واپس گرا می دانستند . اکنون هم غرب تمام وابستگان به خود را پیشرفته و مترقی می داند ، و سایر مکاتب را مرتجع می شمارد ، اما بنیان این اصطلاح از کجاست ؟ و آیا آنکه لوازم اتمی و شیمیایی وغیره دارد ودر فضا پایگاه دارد او مترقی است ؟

و اشتباه همین جا است که کسی درباره انسان صحبت کند و بدون توجه به علوم انسانی بخواهد صفتی از صفات انسان را تشریح نماید ، و یا این که بدون توجه به « انسان کیست » بخواهد در عوم انسانی اظهار نظری نماید ، کمه مرتجع و مترقی از صفات انسان است ، و به علوم انسانی باز می گردد و علوم انسانی به انسان بازگشت می کند .

آدم ، آدمک

انسان از بدو انعقاد نطفه و تولد ،مرحله طبیعت خود را می گذراند و پس از کمال طبیعی مرحله فطرت را که قبلا آتشی زیر خاکستر ، و یا به عبارتی دیگر مثل جوانه دندان در فک می باشد ، که پس از آنکه مدتی از شیر خوارگی سپری شود جوانه شروع به ظاهر شدن می کند ،و تا آنگاه که بخواهد از شیر گرفته شود دندانها

کامل می شود عقل چنین وضعیتی را دارد بعد از آنکه مدتی از رشد طبیعی گذشت و مراحلی از آن طی شد جوانه های فطرت به صورت میل به استقلال و خود فهمیدن و سوال از پیدایش انسان و قضیه جهان و انسان و جایگاه انسان در جهان و تفحص و تحقیق از این موضوع ، حرکت فطری آغاز می گردد . و پس از کمال طبیعی بلوغ فطرت به صورت کامل شکوفا شده ، اگر از آن خوب مراقبت شود با رشد سالم خود را پیش میبرد و الا همانند دندان که ممکن است کامل نشده فاسد گردد فطرت نیز هنوز به اوج خود نرسیده ممکن است خاموش و ساقط گردد .

بالاخره فطرت مرحله بعد از طبیعت است .

حال انتقال از طبیعت به قطرت به حرکت مترقیانه در جهت تکامل انسانی است ، و اما حرکت از فطرت به طبیعت حرکتی واپس گرایانه و ارتجاع خواهد بود .

همانطور که بازی های بچه ها از سادگی به پیچیدگی می رود ، اگر بچه ای بعد از بازی پیچیده به بازیهای ساده و سطحی بچه گانه روی آورد حرکتی ارتجاعی نشان داده و اورا عقب مانده تلقی می کنند . همچنین است دور شدن از لوازم فطرت و اکتفا به خواسته طبیعت .

فطرت به دلیل جامع بودن آن به منزله کانالیزه کردن طبیعت است نه خاموش کردن آن

در آنگاه که فطرت هنوز ظهور کامل نکرده طبیعت مثل آب چشمه ای است که بر زمین سرازیر می شود ، بدون آنکه شبکه آب رسانی آن تکمیل شده باشد .

ولی پس از آنکه فطرت جوشش و خروش خود را نشان داد ، طبیعت را از هرج و مرج و ضایع شدن و ضایع کردن باز می دارد . و آن را از شبکه ای جاری می سازد که از اتلاف و تضییع خود و دیگران پیشگیری و در خدمت خود ودیگران به کار رود .

گویی طبیعت چون رودخانه ای است که گاه و بیگاه طغیان می کند وشهر و روستا را خرا ب می نماید ، اما فطرت چون سدی است که آن را مهار کرده و در شبه آب رسانی آن را هدایت نموده و یک سیل ویرانگر را به جریان مستمر سالیانه ای تبدیل می نماید که به جای خرابی آبادانی دائمی دارد .

در طفولیت که فطرت در زیر کشش های طبیعی پنهان است هدایت والدین جای هدایت فطری را میگ یرد و به تدریج که فطرت شکوفا می شود از هدایت والدین در آنچه خود می اندیشد ، و می فهمد قلباً فاصله می گیرد وبه تدریج که فطرت شکوفا می شود ، از هدایت والدین در آنچه خود می اندیشد و می فهمد قلبا فاصله می گیرد و با آنها بحث می کد و آنها هم اگر پخته و با تجربه باشند از دخالت اضافی در کارهای او خود داری می کنند .

بالاخره چون فطرت مرحله بعد از طبیعت است رجوع از فطرت به طبیعت یک ارتجاع است ، پس قوانین طبیعی صرف ، وبازگشت به طبیعت صرف ، یک ارتجاع کامل است و تعطیل بعضی از راهنمایی هایی فطرت ، و افسار گسیخته کردن طبیعت ، یک عمل ارتجاعی است .

حکومت طبیعت و اهل طبیعت نوع حکومت ارتجاعی است ، حال ممکن است که رگه هایی از فطرت در میان این مجموعه طبیعی آشکار شود . طبیعتاً تاآن زمان که جریان فطرت حاکم بر طبیعت نشده باشد ، حکومت اصولا ارتجاعی است ، اگر چه کم و بیش نمودارهایی از فطرت و ترقی در آن یافت شود .

پس تمامی حکومت ها که تا کنون جهان را زیر پرچم داشته اند اصولا ارتجاعی بوده اند هر چند از سلاح ، و توان اقتصادی و ابزار و آلات پیشرفته برخوردار باشند زیرا پیشرفت ابزار و آلات جزء صفات مربوط به انسان نیست ، بلکه صفات ابزار مربوط به انسان است .

ما می گوییم ماشین نسبت به درشکه وسیله ی پیشرفته ای است اما اگر روزی بشر وسیله ای بسازد که دود و خسارت نداشته باشد آن وسیله از ماشین پیشرفته تر خواهد بود ولکن چه ربطی به صفت انسان دارد ، ممکن است انسانی فطری و پیشرفته با ابزاری ابتدایی عمل می کرده و یا می کند ، و بعکس انسانی طبیعت گسیخته با ابزاری پیشرفته و دست بالا کار کند .

باری ؛ آنچه مربوط به انسان است جهت کار است ، وقتی انسان ارتجاعی است وسائل را در جهت عقب بردن انسانها بکار می اندازد .

وقتی انسان فطری و پیشرفته است همان ابزار عقب مانده و ابتدایی را در جهت تکامل و پیشرفت انسانی بکار می گیرد .

جالب اینجاست که وقتی انسان عقب مانده ، ارتجاعی و طبیعت گسیخته است ، اگر اهرم ابزار پیشرفته را در جنگ داشته باشد کل انسان ها را مجبور به واپس گرایی وارتجاع می نماید و مشکل ارتجاع در ضریب پیشرفت ضر ب می شود و ضرر و خطر برابری را در پی دارد .

بالاخره برای پیدایش حکومت فطرت ، زمان و فرصت لازم است .

همانطور که قبل از طلوع آفتاب رگه هایی از نور خورشید فضار را روشن می کند ، تا آنکه این رگه های نور دست به دست هم می دهند و فضا را اشغال می کنند و آنگاه جرم خورشید آشکارا می گردد . آری ، حکومت فطرت چنین پیش در آمدی را در جهان دارد یعنی که ابتدا رگه هایی از فطرت پدیدار می شود از قبیل احترام گذاشتن به نظرات دیگران . اهمیت دادن به آزادی و استقلال ، اهمیت دادن به مشورت با دیگران ، و بنا گذاشتن برای حل مسائل از طریق مذاکره . ایجاد یک مجمع جهانی برای تصمیم گیری در مسائل و …..

ممکن است انسانهای طبیعت گسیخته همین گفتار ها اندیشه ها و همچنین مجامع را در جهت زورگویی طبیعت خود بکار گیرند . اما در عین حال پنهان کند این نشان آن است که ارزشهای فطری پذیرفته شده است . چنگیز خان مغول به داعیه ترقی و تعالی عمل نمی کرد و نیاز به چنان ادعاهایی هم نداشت و انبوه یورش های وی نیز نیازی به توجیهی انسانی و فطری نداشت . زیرا مسائل

طبیعی در نظر مغولها ارزش کافی بود و می گفتند قدرت داریم و می توانیم چرا نجنگیم . ؟ چرا نکشیم ؟ امروز هم همین کارها و بدتر از آن از طرف قدرتهای جهانی صورت می گیرد اما تحت عنوان آزادی نه قدرت صرف و تحت عنوان نظم جهانی نه جهانگیری . اگر ابر قدرتی بخواهد همان جهانخواری را اعمال کند ناچار است پوششی از عدالت و آزادی وامثال آن را مطرح نماید .

این است که بشر امروز از نظر فطرت بیدارتر از دیروز است .

امروز مسئله خدا و مسئله دین مطرح است ، هر چند وقتی می خواهند یک حکومت فطری را بکوبند نام تحجر و بنیاد گرایی را بر آن می چسبانند ، خود این تهمت حاکی از آن است که بشر امروز ضد تحجر است ، ضد واپس گرایی است . اگر تاکنون علم تجربی به معنی ترقی بود حال داریم به آخرین روزهای چنین تفکری می رسیم که چگونه این قدرت علم تجربی باید هدایت شود و سلاح نباید در دستهای مشکوک باشد .

اصولا همین که مطرح می شود صلاح در دست مشکوک نباید باشد هر چند کسی که این حرف را می زند از همه طبیعت گسیخته تر و مشکوک تر است اما استعمال این مطلب حاکی از آن است که بشر پذیرفته است که سلاح باید به دست صالحین باشد منتها ، طرف ادعای صلاح کند تا بتواند بماند .

فروریختن شرق یک قسمت از دعاوی طبیعیون راشکست ، حال جهان است و غرب .

اگر طرح دموکراسی غربی و حکومت طبیعی آنها به دلیل کمبود ارکان فطری در آن فرو ریزد که فرو خواهد ریخت بشر با این رگه های فطرت که در لابلای تمدن آن موج می زند سرنوشت روشنی در پیش دارد ، آنچه باعث امیدواری است این است که انسان ببیند حقوق خرده و ریز انسانها در جوامع بشری رعایت می شود ، هر چند حقوق کلان آنها انکار می گردد .

این بدین سان است که رژیمها در جهت طبیعت گسیخته هستند اما مردم در جهت فطرت گامهایی برداشته اند از قبیل : رعایت حق تقدمرعایت حیوانات ، رعایت عابر پیاده ، مقررات راهنمایی ، رعایت نظم ، عدم دخالت در زندگی دیگران ، و یا حق آزادی و حق انتخاب دیگران و …..

التبه هر چند بی تفاوتی های بسیاری نیز در کار است ، ولی در عین حال عنوان این گونه قضایا امری فطری است .

با توجه به چنین نمودارهایی انسان را می بینید که تشنه حرف حساب است .

امروز مردم از خود می پرسند : دیوار تمدن و نظام و حکومت شرق چرا فرو ریخت ؟ چون دیوار سمت چپ کج شده بود ، دولت به حساب می آمد ، حزب به حساب می آمد امامردم به حساب نمی آمدند حال در غرب چه ؟ آیا همانطور که سرمایه دار به حساب می آید بی سرمایه هم به حساب می آید ، وآیا مردم همه سرمایه دارند ؟ نه ، هرگز چنین نیست . یک نفر ، ویا یک شریک نود درصد و جمعیت های کثیر درصد کمی از منافع کار و عمل را دریافت می ک نند . این دیوار در امتداد مردم و خواسته های آنها نیست . حکومت زمانی دوام می آورد که مرکز ثقل بر مرکز ایستادگی منطبق باشد . خارج شدن مرکز ثقل از مرکز تکیه گاه خود عینا کج شدن دیوار است و کج شدن در همان لحظه اول ، ریزش را در پی ندارد .وقتی دیوار بالاتر رود ، خروج کامل مرکز ثقل از تکیه گاه صورت می گیرد و ریزش آغاز می گردد .

وقتی انسانهای فطری زیاد می شوند خواسته آنها نیز با خواسته حکومت ناهماهنگ می شود و از زیر دیوار دور می شوند و گویی شالوده ای تغییر جهت داده باشد و چه خوب می گوید خداوند متعال که : « فاتی الله بنیانهم من القواعد تخر علیهم السقف من فوقهم » خداوند از راه شالوده وارد ساختمان آنهاشد و سقف بر سر آنها فرو ریخت .

در شرق و شوروی گرایش به ازادی و رد حکومت دیکتاتوری ، جهت مردم را که به منزله شالوده ی نظام بودند ، تغییر داد و ریزش انجام گرفت و در غرب هم رد امتیازات سرمایه داری در مردم ، و نفی سلطه سرمایه داران ، شالوده را تغییر جهت خواهد داد و بنای حکومت از سالده آسیب می بیند .

و از طرف دیگر حکومت فطرت از پایین شروع می شود یعنی آرام آرام حکومت طبیعت زیر سوال می رود ومردم مشتاق حکومت هایی هستند که به قول خود عمل کنند .

مردم تنها بکار بردن الفاظ ازادی را که تاکنون به حکومت ها تحمیل کرده اند ارزش نمی دانند بلکه ، آرام آرام عمل له این واژه ها را ارزش خواهنددانست و ترک عمل را ضد ارزش .

در الجزایر مردم به اسلام رأی دادها ند و غرب ناراضی است . و همین ناراضی بودن غرب را به شدت در میان مردم خود زیر سوال می برد هر چند رژیمهای غربی در کنار رژیم الجزایر هستند اما حساب مردم از حساب رژیمها جدا است .

غرب بر سر دو راهی مرگ و حیات قرار گرفتو با تأیید نظامیان در الجزایر گور خود را کند .

مردم غرب به وضوح در جریان انتخابات قرار گرفتند و هیچ دلیل تقلب هم در کار نبود . سپس دیدند نظامیان بر خلاف قانون اساسی یک نهاد پیش بینی شده را سر کار آورند و برای لغم انتخابات آماده می شوند .

وغرب اگراین پیروزی بسیار سطحی نظامیان را پیروزی بداند زیر بنای خود را که حقوق بشر دموکراسی است قطع کرده است .

یکی بر سر شاخ بن می برید

خداوند بستان نظر کرد و دید

بگفتا که این مرد بد می کند

نه بر کس که برجان خود می کند .

سر شاخ حقوق بشر و دموکراسی نشستن و سپس بن شاخ را بریدن چه نتیجه ای غیر از سقوط دارد آنها از چشم مردم می افتند .

زیرا بدینسان مرکز ثقل حکومت از حوزه تکیه گاه خارج می شود و فرو می ریزد .

غرب غیر از این ضرر ، ضرر بزرگی او را تهدید می کند ، زیرا شرق و غرب که هر دو دویار کج بوده اند یکدیگر را گرفته بودند . غرب از ترساندن کشورهای جهان سوم از شرق سود بسیار برده بود ، بلکه پایه های پیمان نظامی ،سیاسی ، فرهنگی ، و اقتصادی خود را بر فطرت شرق و شوروی گذاشته بود .

اصولا این پیمان ها در راستای ترساندن ازشرق به هم پیمانان تحمیل می شد . همانطور که شرق هم با ترساندن اقمار خود از غرب ، آنها را در پیمان خود وارد می کرد .بالاخره زشتی هر یک زمینه ی زیبایی دیگری می شد و دافعه هر یک زمینه جاذبه دیگری می گشت .

اکنون که یک دیوار فروریخته گویی شمعک دیوار کج برداشته شده است و نه مانع پیشرفت آن و چقدر باید حکومت نابینا و ناشنوا باشد که با ریزش شرق جشن بگیرد!

چقدر باید از یک مطلب واضح و روشن این چنین غافل باشد که روز عزا را روز شادی گمان برد !

غرب ناچار است برای دوستان خود یک دشمن فرضی درست کند ، وگرنه آزایش نظامی آنها را نمی تواند توجیه نماید ، بالاخره بشر به اشتهای حکومت است ، به امید آن روز که بشر نه تنها لفظ حقوق بشر را به حکام خود تحمیل نموده باشد ، بل ، کشف آن را نیز خواستار باشد .

و طبیعی است که آن کس حقوق بشر را می شناسد که بتواند بشر را بهتر تعریف کند .

و شناختن دو مرحله طبیعت و فطرت الفبای اولیه تعریف بشر است ، که با کشف آن کتاب حقوق بشر نوشته می شود .

اگر بشر به این نتیجه رسید که نمی تواند خود را تعریف کند ، یا به این نتیجه رسید که حقوق بشر را بشر نمی تواند بنویسد ، و بدون کشف چنین کتابی نمی توان حکومت مستقیم را در جهان داشت ، و نمی توان حکومت مبتنی بر حقوق بشر را داشت ، به سراغ دین خواهد رفت آنهم نه تنها برای آرامش درون ، بلکه برای تأسیس نظم نوین جهانی ،

باری ؛ بشر امروز باید بداند که نظم نوین جهانی در اسلام است ، نه در سازمان ملل ،

و طبیعی است که آنروز که بشر حکومت فطرت را در صورت اسلام ولایت و امامت مشاهده کند متوجه خواهد شد که آدم و انسان چگونه است ، و پی می برد که این همه که آمدند و رفتند

مشیت خدا

فوق العادگی انسان در این است که وی در درون خود ، صاحب اختیار است ، خواست خدا و مشیت الهی ، راه و حقیقت خارجی وطبیعی او است .

انسان ، تنها در کیفیّت عکس العمل با حوادث است که اختیار دارد ، اما حوادثی که در زندگی برای انساان به وجود می آید جبری است.

ولی عکس العمل انسان و کیفیت برخورد انسان اختیاری است ،

انسان اختیار دارد که از قوانین طبیعی به نفع هدف خویش استفاده کند .

خواست خدا یعنی قوانین طبیعی ،

و بنابر این آیه ” و ما تشاؤون الّا ان یشاء الله ” بیانگر این مطلب است که فرد باید اعمال خود را منطبق با مشیّت الهی و قوانین طبیعی نماید .

و انسان چنین اختیاری رادارد .

یعنی آزاد است که در برخورد با حوادثی که برای او پیش می آید عکس العملی مطابق با ذوق آفرینش داشته باشد ، ومی تواند یک موضع ضدّ تکاملی اختیار نماید ، ولی در این صورت هلاک او حتمی است .

چون خواست الهی _قوانین طبیعی _ بر جهان حاکم است ، هر چه در مقابل آن قرار گیرد در هم خواهد شکست ، از این رو است که می گوییم انسان با قدرت اختیار ،و با استفاده از قدرت اراده ، وکارگیری قوانین طبیعی ، و با انتخاب یک موضع تکاملی می تواند همهعادات و صفات موروثی رانابود کند زیا قدرت اراده مافوق قدرت ژن هاست .

در جایی که از ماده بی جان و مرده موجود زنده و فعال و صاحب اختیار بوجود آید آی در هم کوبیدن یک صفت ارثی ممکن نیست ؟ آیا قدرت قوانین طبیعی برای ایجاد امکانات رشد ، کافی نیست ؟

در تمامی آیاتی که ” خواستن ” یا ” هدایت ” و امثال آن ، به خداوند نسبت داده شده است می توان آنها را چنین تفسیر کرد که خواست ما وقتی حاکم است که اعمال خود را منطبق با قوانین طبعی کنیم ، و یا باید زمینه هدایت را در خود ایجاد کنیم .

و ایمان بیاوریم ، در نتیجه هدایت خواهیم شد ، و همچنین است تربیت خداوند ،

جهان مجموعه ای است از تضاد ها ،

خداوند انسان را در تلاطم تضاد ها قرار می دهد ،

جمیع برنامه های اصلاحی در طول عمر در مورد ما پیاده می شود ، تا شاید اصلاح شویم .

همه حوادث در طول زندگی ، برای آزمایش انسان است .

آزمایش _برخوردانسان با حوادث خارجی _ وسیله ای است برای شکفتن استعدادها .

وچنانچه در این آزمایش ، عکس العمل تکاملی داشتیم بالاتر می رویم ، و اگر طغیان کردیم ارزش خود را از دست داده و سقوط می کنیم .

مسئولیّت ها به تناسب همان عکس العمل هستند . مقابله تکاملی با حوادث و رشد بیشتر ، معنای تربیت خاص خداوندی را روشن می کند .

پیامبران در این آزمایش چه در فشار و چه در آسایش حالت یکسانی نشان داده اند ، لذا تحت تربیت خاص خداوند قرار گرفته ، و مسئولیّت های بزرگ به آنها سپرده شده است ، بنابراین رسالتهای بزرگ ، متناسب با لیاقت ذاتی ، و پاکی ، و امانت داری و عکس العمل های قبلی در مقابل حوادث مختلف است .

و باید گفت : همه تحت تربیت خدا هستند ، و هنگام رسالت ، بهترین نیکوکاران انتخاب می شوند .

آیات زیر بیان کننده عمومیّت و کلّی بودن قوانین متن آن است ، که اختصاص به انبیاء ندارد .

در مورد یوسف علیه السلام می فرماید :” ولمّا بلع اشدّه آتیناه حکماً و علماً و کذلک تجزی المحسنین ”

” فاستجبنا له و نجیناه من الغم وکذلک ننجی المومنین

می بینیم که اینها اختصاصی نیست ، و مسئولیّت به فراخور امتحان ، و لیاقت و پاکی است . لذاست که می گوییم مسؤولیّت یک انسان ، مسؤولیّت انبیاء است : ” کلکم راع و کلکم مسؤول عن رعیته ”

و نیز: ” علماء امتی افضل من انبیاء بنی اسرائیل ”

بنابراین ، روشن شد که خواست خدا و مشیّت الهی یک حقیقت و قانون طبیعی و خارجی است وانسان اختیار دارد که این قوانین را در راه هدف به کار گیرد ، یعنی خود را با آنها منطبق کند .

و دیدیم که بعضی دیگر از آیات عمومیّت دارد .

چنانچه اکنون اضافه می کنیم که صحبت کردن حضرت عیسی علیه السلام در کودکی _مشیّت الهی است یعنی معجزه او نست چون معجزه ایشان آنهایی است که در م وقع رسالت انجام داده است _ واختصاص به عیسی علیه السلام ندارد ، و در کودکی برای یک شخص عادی نیز اگر مشیّت اقتضا کند چنین حوادثی امکان پذیر است .

اما برخی از روایات مثل : ” السعید سعید فی بطن امه و الشقی شقی فی بطن امّه ”

این روایت در صورت اعتبار ، اگر چنانچه طوری تفسیر شود که معنایش عدم قدرت در به کارگیری اراده و تصمیم باشد ، با قرآن مغایرت دارد .

امّا از جهتی دیگر قابل توجیه است .

زیرا ، سعادت و شقاوت از رحم مادر پایه گذاری می شود ، یعنی بطن مادر در روحیات ، و بلکه در سعادت کودک بی تأثیر نیست ، ولی نه این که همه چیز در رحم مادر تعیین شود .

مدل ها

انسان در هر حرکت و در هر عمل نیاز به مدل و طرح دارد .

و تربیت ساده و آسان این است که یک مدل واضح برای اعمال انسانها در پیش روی آنها گذاشته شود .

اسلام از طریق ارائه مدل صحیح انسانها را اصلاح می کند .

اسلام بک انسان را به طور طبیعی ، و به شکلی که مطابق ذوق آفرینش است ، می سازد ، و آن را مدل برای بقیه انسانها قرار می دهد .

بنابراین ، امام مدلی است از ذوق الهی ، و هر عملی که انجام می دهد درست نمایشی ار رضایت خواست الهی است و البته مدل های اصلی در طول یکدیگر ند . از این نظر انتخاب یکی انتخاب همه آنها است و پذیرش یکی پذیرش تمامی آنها است .

این روش در جمیع مسائل اسلامی عمومیت دارد .

سوالات طبیعی

در جهان هیچ چیز بدون علت نیست .

مسائل کلی و غیر حسی نیز علت می خواهند ، از این جهت است که ما می پرسیم چرا زنده ایم ؟

خواست عمومی ، زندگی کردن را عادی می کند ، ولی آیندگان ما را از اینکه بدون علت زندگی را پذیرفته ایم ، مورد تمسخر قرار خواهند داد .

اگر بخواهیم پاسخ صحیح سوالات خود را بیابیم اولاً باید هیچ چیز را عادی تلقی نکنیم .

و ثانیاً برای رسیدن به جواب حرکت طبیعی داشته باشیم .

مثلاً باید وضع حرکت خود را مطالعه کنیم . جهت آن را بیابیم ، تاعلت زندگی را به دست آوریم .

انسان ، نخست جاهل بوده ، سپس عالم شده است ، یعنی سیر انسان از جهل و تاریکی به علم و نور است .

پس چرا زنده ایم ؟

برای اینکه بشناسیم .

برای این که از جهل و عدم و نابودی و ظلمت بیزاریم .

” یخرجهم من الظلمات الی النور ”

این حرکت تکاملی است ، و حرکت خلاف آن حرکتی است ارتجاعی ،و نیز کسی که در علم ایجاد شک و یا توقف کند ، مرتجع است .

” یخرجهم من النور الی الظلمات ”

البته کسی که خودش کاشف نور باشد ، سماجت می ورزد ، و به طرف ظلمت نمی رود ، پس کسانی که به عنوان تابع داخل نور شده باشند ، چون اندی مسیر خود را از دست بدهند به طرف ظلمت رجعت خواهند کرد .

توضیحاً می افزاییم که مسیر طبیعی از ظلمت به نور است ، و سرانجام همین مسیر غالب خواهد شد .

اگر سخن نیوتن را نپذیرند ، و یا گالیله را هم بکشند ، سرانجام حق روشن خواهد شد .

تمام کشفیات علمی با خط سیر طبیعی تطبیق می کند .

اگر کالبد رانشناختیم ، شناخت ما از جهان بسیار ضعیف است .

باید نور را جلوی خودمان قرار دهیم .

و اگر نور پشت سرمان باشد فقط سایه بلند خودمان را می بینیم .

حدیث مفضل بن عمر نشان می دهد که کشفیات امروز دنباله همان مطالب مضمون حدیث است .

باید با موانع روبرو شویم وآنها را کنار زنیم تا قدرت پیدا کنیم .

اما این مانع باید متناسب را قدرت قبلی باشد ، وگرنه کمر ما خواهد شکست .

در تردید که لازمه رشد است نیز همین قانون حکمفرماست .

باید تردید با قدرت مقابله ما ، متناسب باشد .

انسان الهی کسی است که در مسیر طبیعی و واقعیت و حقیقت حرکت کند . مؤمن های قبلی ، روی اصول ایمان نداشتند ، کفر امروز ارتجاع به حساب نمی آید .

بلکه ترقّی است ،

چون این ابهام دنبالش نور واقعی خواهد بود ،

هر کس خلاف مسیر الهی ( طبیعی _واقعیت ) قدم بردارد ، حرکتش ارتجاعی است .

” من جعله امامه قاده الی الجنه و من جعله خلفه ساقه الی النار ” ؛

هر کس نور را جلو خودش قرار بدهد ، او را به بهشت می برد ، و هر کس آن را در پشت سر خود قرار دهد ، او را به آتش سوق می دهد .

تردید های ارتجاعی نیز به منزله حرکت علم به سوی ظلمت است .

” لکی لا یعلم من بعد علم شیئا ”

کسی که درباره سؤالات طبعی می اندیشد ، یک انسان طبیعی است . اگر کسی درباره این مسائل سؤال نکند از حالت طبیعی و انسانی خود خارج شده است .

مهمترین سؤالات طبیعی عبارتند از :

۱) من که هستم ؟

۲) این جا کجاست ؟

۳) رابطه انسان و جهان چگونه است ؟

۴) از کجا آمده ام ؟

۵) سرانجام چه خواهد شد ؟

واز یاد نبریم که عواملی باعث فراموشی سؤالات طبیعی خواهد شد ، ازقبیل اعتیاد ، اشتغال ، تعلّق .

اعتیاد ، تخدیر کننده و نوعی بی هوشی است .

انسان از چیزهایی سوال می کند که به آنها انس پیدا نکرده باشد ، از اینجا است که اعتیاد سبب از یاد رفتن سؤالات طبیعی می شود .

البته انس به محیط خودنشانه کمال جسمی ماست ، نشانه قدرت انعطاف شدید ماست .

ونیز می توان گفت که اعتیاد سبب می شود که اصلاً سؤال طبیعی برای ما مطرح نشود .

ولی اگر این سؤالات مطرح شد ، اشتغال باعث فراموشی آن می شود .

امّا در تعلّق ، فراموشی نیست ، بلکه ناتوانی در دل کندن است .

و تعلّق ،همّت انسان را پایین می آورد .

اشتغال به مسائل ایدئولوژیکی بیش از هر اشتغال دیگری انسان را از حالات طبیعی غافل می کند .

برای این که یک انسان طبیعی را بهتر بشناسیم و با موانع آن بیشتر آشنا شویم ، یک مثال می زنیم :

انسانی را که به واسطه یک حادثه از هوش رفته و به بیمارستان می برند ، هنگام به هوش آمدن ، هر چه دوره ی به هوش آمدن طولانی تر باشد تازگی محلّ جدید کمتر شده و انس به محیط بیشتر می شود ، و در نتیجه ابهام و مطرح شدن سوال درباره وضع جدید کمتر اتفاق می افتد ، و این حالت درست مثل زندگی ماست ، عادت ، حالت تحیّر را از بین می برد .

حالت تحیّر همان سؤالات طبیعی است .

شخصی که با سرعت در بیمارستان به هوش آید اوّلین سؤال او این است که این جا کجاست ؟

ولی اگر به تدریج به هوش آید اوّلین احساس او نیاز به یک لیوان آب خنک است .

تا آنجا که یک نفر پس از ۱۶سال زندگی حاظر به آزاد شدن نیست !

مثالی برای اشتغال : فرض می کنیم برای هدفی از خانه بیرون می آییم ، در بین راه به دوست خود برخورد کرده و مشغول صحبت کردن می شویم و بعد به خانه می رویم ، و در خانه یادمان می آید که دنبال مقصود نرفته ایم .

…..اما تعلّق ، انسان به واسطه تعلّقات خود هنگام مرگ می کوشد که خود را از چنگال مرگ نجات دهد ، امّا در این میان به واسطه همین فشار خرد می شود .

یک انسان طبیعی دنیا رابرای خود زندان می داند .

” الدنیا سجن المؤمن “؛ یعنی وسعت نظر به قدری است که افق فکری باز او ، دنیا را برای خود به عنوان محیطی تبعیدی می پندارد .

این به در می رود از باغ به دلتنگی و داغ

وان به بازوی فرح می شکند زندان را

جان بیگانه ستاند ملک الموت به زجر

زجر حاجت نبود عاشق جان افشان را

کار علم تحقیق در مسائل تجربی است ، هر مسأله ای که در حوزه ی ادیان ظرف قلیل و محدود باشد و نتوان آن را سنجید ، تجربی است .

اطلاعات ما همه جزیی است ، و جوابهای جزیی هرگز نیازهای کلّی ما را مرتفع نمی سازد .

جوابهای جزئی درد انسان را دوا نخواهد نمود . سؤالات طبیعی سؤالات کلّی است که در پاسخش هیچگونه شبهه ای نباید باشد ،

همچون دوایی که پزشک می دهد ، اگر شبهه ناک باشد ، آن را نمی خوریم ، یعنی باید پزشک در بی ضرر بودن آن قاطعیت داشته باشد .

ما هرگز قادر نیستیم بر جهان و انسان محیط باشیم ، شناخت انسان و جهان به ” دید کلّی ” تجربی نیست .و عقل نیز از پاسخ آن عاجز است .

امروز همه چیز از دید ارزش علمی ارزیابی می شود ، و این خود ، تعصّب است .

زیرا همه بر مبنای واقعیت نیست ، تا آن حدّ که تجربی است بشر حق دارد دخالت کند ، نظر بدهد ، و مسائل را با آن بسنجد .

ولی در قسمت دیگر دخالت کردن و قضاوت کردن مساوی است با حرکت در خلاف جهت واقعیت .

حق طبیعی ، احترام به شخصیّت ، اکتشافات ، و قضاوت در مسائل تجربی وحسی است ، و قضاوت در مسائل مافوق تجربه ، تعصب و افراط در ارزیابی ارزش اکتشافات است .

تجربه ، فقط رابطه دو چیز را نشان می دهد ، ولی حقایق و کیفیت واقعی آنها را درک نمی کند ، چون همه اشیاء با هم مربوط هستند ، بنابراین ، تجربه هرگز هیچ حقیقتی را روشن نمی کند ، بلکه فقط روابط اشیاء قابل تجربه وحس است .

بنابراین ، علم فقط حق دارد که درباره روابط انسان و جهان در قسمت های حسی و تجربی قضاوت کند .

و ناگفته نماند که ادیان در هیچ مسأله ای که تجربی باشد و عقل و علم بتواند آن را حل کند دخالت نکرده اند .

اگر جایی ملاحظه شود که در بعضی مسائل ، مثلا مسائل بهداشتی دخالت کرده ، اولاً به صورت مستحب گفته است ، ثانیاً دخالت تا آنجا که به هدف مربوط می شود ، یعنی اگر دخالت نمی کرد تا مدّتی که بشر هنوز مسائل بهداشتی را کشف نکرده بود ، در هدف و برنامه انبیاء خلل وارد می آمد .

و گاهی برای اثبات حقّانیت خود ، مسائل تجربی را مطرح کرده ،تا کدورت میان دین و علم را از میان ببرد .

گاهی نیز فقط به خاطر ” تذکر ” است نه این که ” بیان ” باشد .

به هر حال ادیان در مسائل تجربی دخالت ندارند ، حتی وقتی سؤال از علت هلال ماه می شود ، جواب از غایت می دهد و با لطافت خاصّی روشن می کند که این یک مسئله ی تجربی است و باید از راه آن وراد شد
” یسئلونک عن الاهله قل هی مواقیت للناس والحج ولیس البر بان تأتوا البیوت من ظهورها …”

و بجاست اندکی پیرامون تعصّبات علم نیز سخن بگوییم ، به طور کلّی در هر عصری چیزی بین مردم رواج دارد ، و مردم برای آن ارزش فوق العاده قائل هستند ، وثلا عصر حضرت علی علیه السلام عصر تعصّبات قومی است ، یعنی “اهل قبیله ما ” ملاک است .

مردم برای رأی دادن ، ملاکشان این است که از اهل قبیله ی خودمان انتخاب کنیم .

پیغمبر صلی الله علیه و آله تعصّبات را استخدام می کند ، امام علی علیه السلام این تعصبّات را نسبت به خود تحریک می کند ، پیغمبر صلی الله علیه و آله از هر قبیله ای همسر انتخاب می کند ولی علی علیه السلام در جنگ بدر سعی می کند که در ریختن خود آنها سهیم باشد .

پیغمبر صلی الله علیه و آله دستور می دهند ولی علی علیه السلام می کشند .

این پذیرش همگانی و سنجیدن مسائل از یک دید ،و این رواج یک مورد در یک عصر و پافشار مردم در آن را تعصّب عصر گویند .

مثلا ً امروز عصر اکتشافات علمی است ، همه چیز از دید ارزش علمی ارزیابی می شود افکار تحت قوّه جاذبه علمی قبضه شده است .

مردم تابع تأییدات علم هستند ، فرضیه ها را به عنوان واقعیت می پذیرند ، نظرات حدسی علم را با قاطعیت قبول می کنند .

این تعصّب عصر ما است ، یعنی عصر تعصّبات علمی .

در واقع فرضیّات علمی رشد یافته ی همان تعصبّات قومی است .

اگر کسی می گفت صله رحم خوب است امّا برادر من کافر و دشمن من است چگونه با او ارتباط داشته باشم ، مردم او را مورد اهانت قرار داده و بی اصل و نسب می خواندند ، امروز هم اگر کسی در این قاطعیت ها ی بی جا تردید کند ، و مثلاً احتمال خلاف فرضیّه تکامل را بدهد ،او را متهم به عقب ماندگی می کنند و مرتجع می خوانند .

همه می خواهند واقعیت را بشناسند ولی چون آنچه دارند واقعیت می پندارند در واقع ، واقعیت را محدود می کنند ، واین هم تعصّب است .

یعنی چون واقعیت ها محدود نیست ، پس اگر آن را محدود به مکشوفات کردیم انکار واقعیت کرده ایم .

اگر بخواهیم دچار تعصّب نباشیم باید بدانیم که عصر ما چه عصری است ؟

ودیگر آنکه بینش علمی نمی تواند زیر بنای اعتقادی ما باشد ، اینکه آخرتی هست و یا نیست ، مربوط به مسائل تجربی نست ، که زیر قیچی جراحی آزمایش کنند .

ما هنوز در عناصر ساده ، مجهولاتی داریم ، و از فرضیّات نگذشته ایم . قضاوت در مسائل فافوق تجربه به وسیله علم ، تعصّب و افراط در ارزیابی ارزش اکتشاف است .

حلاج بر سر دار خوش می سرود این بیت

کز شافعی مپرسید امثال این مسائل

بینش علمی فقط می تواند یک روشنایی ایجاد کند ، ولی جهل ما در قسمت های دیگر نباید فراموش شود ، اگر چراغ بینش علمی روشن شود ، مثل ماشینی است که با نور

پایین حرکت می کند چه افقی از جلو ما روشن خواهد ساخت ؟

بنابراین ، بینش علمی نمی تواند زیر بنای مسائل اعتقادی ما باشد،

البته اگر توأم با دید مافوق تجربه باشد ، بسیار ارزشمند خواهد بود .

و تفاوت مؤمن و غیر مؤمن در همینجاست : ” مثل الفریقین کالاعمی والاصم والبصیر والسمیع هل یستویان مثلاً افلا تذکرون ”

باری ؛ مؤمن دارای بینش بسیار وسیعی است

بینش

پاره ای می گویند مدتها عمر خودمان را صرف کردیم ، ولی حقیقت را نشناختیم پس دیگر وقت خود را صرف کارهایی می کنیم که برای ما سود مند باشد .

ما می گوییم جهان یک مجموعه هماهنگ است در یک مجموعه هماهنگ هر نیازی پاسخی دارد .

اگر آمادگی برای دریافت جواب پیدا کنیم سوال برای ما پیدا می شود و گرنه اصلا ًسوال مطرح نمی شود

احساس نیاز به دلیل هماهنگی منجر به یک سطح وسیعی از اطلاعات بعدی می شود . ، هماهنگی بین خلقت من و آینده ی من ، بین آنچه هستم ، و آنچه باید باشم ، ایجاب می کند که اگر برای من سؤالی پیدا شد من توانایی دریافت پاسخ داشته باشم .

احساس تشنگی دلیل بر وجود آب در جهان است .

تلاش و تکاپوی ما دلیل بر این است که در جهان چیزهایی است که به آن برسیم ، ما اگر غذا نداشته باشیم می کوشیم که بچّه یاد غذا نیفتد و مشغول بازی باشد ، ولی خود گرسنگی دلیل بر این است که در جهان غذا وجود دارد .

احساس نیاز نسبت به چیزهای مافوق تجربه دلیل بر وجود سفره ای برای پاسخ هست که باید دست از بازی بکشیم . آری اگر بگذارند که اندکی فراغت بیابیم سؤالات طبیعی برای ما مطرح خواهد شد .

اشتغالات مادّی عطش به سوالات طبیعی را کم می کند .

اما نمی تواند آن را کاملا ً نابود کند .

اگر بر زندگی مسلّط باشیم زنده بودن برای ما لذت بخش نخواهد بود . یعنی پس از فراغت ، تازه از خود می پرسیم که این چه زندگی است ؟

گاهی سؤالات طبیعی در انسان پیدا می شود ولی عطش آن را با آرامش دادن دروغین و بخشش گناه ، تغییر داده ، و نابود می کنند ، بر سر در کلیسا یک جمله از انجیل نقل می کند :

ای کسی که از بار زندگی خسته شده ای بیا لحظه ای در کنار من بیاسای !

نباید خودمان را اشباع دروغین کنیم .

احساس نیاز را نباید خفه کرد .

عدم احساس سؤال ، یعنی ” عدم بینش ” و احساس نیاز صحیح ، یعنی اصول بینش .

حضرت رسول صلی الله علیه وآله فرمود : ” ادعو الله علی بصیرۀ انا و من اتبعنی ” .

پس هر کس از واقعیت تبعیت کند بینش می یابد . .

یک فرد مادّی منصف ، بهتر حرف ما را درک می کند تا یک دیندار .

چون این به طریق مختلف عطش خود را از بین برده است .

همیشه انکار یک حقیقت پس از یک خرابکاری شدید بوده است . مثلا ً عامل رشد ماتریالیسم بدنمایی دین توسط کلیسا است . ما وقتی می گوییم دین فطری است ، یعنی سؤالات طبیعی فطری است .

ما معتقدیم که امروز بهترین شرایط ، برای عرضه پیشنهادات انبیاء است ، چون انسان به حدّی رشد کرده که می تواند سخن انبیاء را درک کند .

بمب می سازد امّا نمی داند چرا ؟ موشک های هدایت شونده می سازد و به کرات دیگر می فرستد ولی از ارزش خویش غافل بوده است .

باید سخن انبیاء را به طور وضوح برای دنیا بیان کرد تا کدورت بین دین و علم از میان برود .

قبلی ها موضع صحیحی در این مورد نداشتند . و ایمانشان بر اساس اصول بینش نبوده است ؛ ما باید اوّل جهت یابی کنیم و سپس حرکت .

اگر حرکت بدون جهت یابی باشد حتّی اگر کشته هم بشویم بدون بصیرت بوده است .

نابینا حرکت نمی کند زیرا به نابینایی خویش آگاه است .

اگر ما بدون جهت گیری حرکت کردیم نابینایی هستیم که از نابینایی خویش آگاه نیستیم .

انبیاء بصیرت می دهند ، و به سؤالات طبیعی پاسخ می دهند .

تلاش انبیاء در این خلاصه می شده است که کوشیده اند امکاناتی بوجود آورند که همه افراد بتوانند از شرائط پست حیوانی خود را بالا کشیده و به سوی خدا حرکت کنند .

این حرکت وقتی میّسر خواهد بود که نیازهای واقعی مردم برآورده شود و سؤالات آنها پاسخ داده شود .

نیازهای واقعی در شکل سؤالات طبیعی مطرح می شود و پاسخ آنها نیز در شکل اصول دین بیان می گردد .

لذاست که می گوییم انبیاء به سؤالات طبیعی پاسخ داده اند ، انبیاء برای حرکت به سوی خدا پاسخ داده اند و انسان را به خضوع در مقابل قوانین طبیعی و عبادت مطلوب دعوت کرده اند .

و عبادتی مطوب است که شالوده اش تفکّر باشد ،

و تفکّری ارزشمند و مطلوب است که نتیجه اش خضوع و عبادت در مقابل نیروی هستی بخش باشد .

کسی که حرکتش با بصیرت باشد ، انسانی متحرک است .

ولی اگر موانع فکری برای ما حل نشود در واقع بی حرکت و متوقّف هستیم .

یعنی اگر چه انسان در حال مطالعه و تلاش و کوشش باشد ولی چون یک مشکل اساسی برای اوحل نشده است ، تلاش او حرکت نیست .

اگر بخواهیم حرکات ما صحیح ، و با بصیرت باشد ، انتقاد از خود ، و درک موضع خویش ، شرائط آن است نباید شیفته ی مسائل خویش باشیم ، و بر سؤالات وجدان ایراد وارد کنیم .

حرّ ، به خاطر این که نسب به واقعیت انسانی با انصاف است ، وقتی سخن امام حسین علی السلام را می شنود می گوید : اگر کسی غیر از شما بود یعنی مادرش کسی جز فاطمه سلام الله علیها بود نام مادرش را می بردم این یک واقع بینی است و اوّلین مرحله نجات حرّ می باشد .

” تفکر ساعۀ افضل من عبادۀ سبعین سنۀ ”

عبادت هفتاد سال ، یعنی عمل بدون فکر ، و این جمله برای فهم بیشتر مردم است ، و گرنه اصلاً صحیح نیست که اصلاح را با فرع قیاس کنیم .

هفتاد سال یعنی مدتی زیاد ،که عمر معمولی است . و ” ساعۀ” به عنوان حداقل واحد زمان است .

اگر تعبّد ، بر مبنای تعقّل باشد ، تعقّل است .

هدف علم ، روشنگری و شناخت جزیی است .

وقتی انسان می تواند یک سلول را ببیند ، که یک سطح وسیعی را نبیند ، یعنی در تحلیل مسائل جزئیی احاطه انسان از بین می رود .

تدوین برنامه زندگی به وسیله علوم تجربی درست مثل دخالت دین در علوم تجربی است .

اگر ادیان مسائل تجربی را کشف می کردند پیشرفت برای ما محسوب نمی شد ، زیرا هدف کشف از واقعیات فقط استفاده از آنها نیست ،

یعنی رشد ، عمل کشف کردن است ، نه دیدن نتیجه آن .

به دیگر سخن ، دین پی ریزی اجتماع به طور واقعی وصحیح و با مصالح کلی می نماید ، ولی پی ریزی اجتماع از نظر علمی با مصالح آنی و جزئی است . لذاست که اجتماع علمی لحظه به لحظه دگرگون می شود ، زیرا با رشد فکری کشفیّات ، زیاد تر و اشکالات بیشتر می شود .

اجتماع علمی آیین متحوّل است ، ولی اجتماع دینی مبتنی بر واقعیت است . و ثابت و لایتغیّر . که تحوّلاتش بستگی به تغییرات افراد دارد یعنی در اصل ، تحوّل نیست بلکه در کیفیّت پیاده شدن آن است . پس پیشرفت بشر منجر به بهتر پیاده شدن دین می شود .

بنابراین ، تشکیل آیین نامه علمی یک آیین نامه بی پایه است .

ما وقتی جهان و انسان را نشناخته ایم چگونه می توانیم برای آن برنامه ریزی کنیم ، در حالیکه از انگیزه تشکیل جامعه بی اطلّاع هستیم . ما نمی توانیم بی پایه بگوییم فلان دارو بد است و فلان دارو خوب ، زیرا باید درد را دید که چیست ؟

پس اول باید تحلیل انگیزه شود ، وب عد تحیلیل کیفی .

بنابراین ، حرکت ما وقتی می تواند طبیعی باشد که به طور کامل انگیزه زندگی را بدانیم .

هر انسان سالمی می خواهد که خود و جهان و موضع خویش را بشناسد هیچ کس نسبت به این مسائل بی علاقه نیست

” کل مولود یولد علی الفطرۀ”

اگر ما خود را با واقعیات تطبیق کنیم یعنی خود را در خط آفرینش قرار دهیم حرکت ما طبیعی است . و وجود سؤالات طبیعی یک واقعیت است .

توجه به آنها و حرکت به طرف آنها یک حرکت طبیعی و مترقیانه است .

رسیدن به جواب سؤالات طبیعی کمال است .

کار قرآن ارائه یک برداشت بسیار وسیع و بزرگ از جهان و انسان است . ولی کار نماز ،غفلت زدایی و ارتباط است.

قرآن در سطحی نبوده که قبل از این مطرح شود .

از سخن حواریون عیسی علی السلام چنین بر می آید که نمی توانستند قرآن را درک کنند .

” لکل امۀ جعلنا منسکاً هم ناسکوه”

انسان باید ربط را لمس کند .

در حالت غفلت انسان در حال ربط نیست .

حرکتی که انسان را به اینجا کشانده متکی به یک نیروی محرکه است .

انسان مادیگرا قبول دارد که حرکت نیاز به نیرو دارد و هم این که نیرو احتیاج به مرکز اثر دارد . یعنی او نقطه آغاز را قبول دارد ولی آن را خصلت و خاصیت درونی می داند .

برای حرکت برق ، اختلاف پتانسیل _ اختلاف سطح_ لازم است .

همینطور برای حرکت آب .

پس حرکت متناسب است با اختلاف سطح ، ما در یک سطح وجود هستیم . از نقطه ای آمده ایم که هیج حس نداشته ایم .

حرکت ما در جهت بالا رشد کننده بوده است ، پس نیروی قوی ما را به حرکت در آورده است .

سنگی را که از زمین بلند کرده ایم باید نیرویی آن را نگهدارد . اختلاف سطح هستی و نیتس بسیار زیاد است .

نیرو اگر در یک سطح جابجا شود نیاز به نیروی نگهدارنده ندارد ، ولی اگر حرکت عمودی باشد نیاز به نیروی نگهدارنده دارد .

حرکت نیستی به هستی نیز یک حرکت ارتفاعی است ، زیرا نفس هستی بسیار مرتفع تر از نیستی است ،پس هستی نیاز به یک نیرو دارد که بعد از آن هم آن را نگهدارد .

اگر برای اشیاء نیستی قائل نشویم . در واقع به بی نهایت مبدإ معتقد شده ایم . زیرا برای همه ذرات ، ابدیت قائل شده ایم . یعنی ما که اول از یک مبدأ فرار می کردیم حالا باید برای همه اشیاء مبدئی جداگانه قائل باشیم .

یعنی به جای یک مبدء تام بی نهایت ، می بایست مبدأ هایی که تازه مشکل همکاری آنها لازم می آید ، در نظر بگیریم . و حال آنکه ما امروز شاهد همکاری عمومی و نظم واحدی بر سراسر جهان هستیم . و راستی چگونه می توان با این وجود برای هر یک از اشیاء در داخل عالم مبدئی در نظر داشت ؟ به هر حال هر نیرویی که در اصل پیدایی اشیاء دخالت داشته باشد در نگهداری آن دخالت دارد .

انسان که از هستی بهره مند است چه بخواهد و چه نخواهد و چه قبول کند یا نپذیرد ، ” متکی ” است . درست مثل یک نفر که در کشتی باشد ، چه خواب باشد و چه بیدار به هر حال متکی به کشتی است .

انسان زنده ، هستی دارد . و باید با موجد خویش مرتبط گردد . یعنی به ربط توجه کند ، زیرا ربط حاصل شدنی نیست بلکه کشف شدنی است .

ربط انسان با پدید آورنده اش باید به صورت ارتباط به عمق وجود خویش باشد و در اعماق هستی خود احساس ارتباط کند ، یعنی با نقطه ای که از آن آغاز شده است .

همه ادیان برای ربط با مبدإ برنامه داشته اند ، یعنی برنامه آنها برای کشف ربط بوده است ، زیرا اصل آن طبیعی است .

تلاش بشر

تلاش بشر در کشف خصال جزیی خلاصه می شود هرگز بشر در مسائل زیر بنایی وکلی یعنی پاسخ به سؤالات طبیعی کشف و اختراعی واقعی نداشته است .

هر چه هم که در کشفیات پیش برود باز هم نقص کلی را نمی توان از بین برد . اگر کلی را داشت جزئی را به طریق صحیح و در جهت هدف از آن بهره برداری می کند ، ولی وقتی کلی را نداشته باشد جزییات اندکی بیش نیست .

تکیه انبیاء در مورد مسائل کلی بوده ، و این موجب به ثمر رسیدن اختراعات است .

زیرا اگر انسان ، جهان و انسان و رسالت خود را بشناسد ، بسیار زود تر به کشف اختراعات می پردازد .

یعنی چیزهایی که شرائط حیاتند بر جلوه های حیات مقدم اند .

مثلا اگر جهان در خطر باشد و آب نداشته باشیم این فکر که لباس من آن طور باشد مصحک و مهلک است .

کشف مسائلی کلی به انسان امکان می دهد که کشف مسائل جزئی برای وی ثمر بخش باشد ،

بنابر این ، کشف مسائل تجربی به واسطه ی انبیاء ” بنیانگذاری ” شده است .

انبیاء کوشیده اند راه کشفیّات و اختراعات را باز کنند ، بی تردید اصل مهمتر از فرع است .

ما اگر پیشرفت بشر در علوم تجربی را بدون فساد آن مطالعه کنیم ، مثل این است که ریشه گلی را فاسد شده نگاه نکنیم . و فقط به زیبایی گل که از بقیه مواد غذایی راه ساقه هنوز شاداب است نگاه کنیم .

این زیبایی به خاطر ذخیره های درون شاخه و ساقه است .

انبیاء چیزهایی راکشف کردند که اگر کشف نمی شد اختراعات بشر موجب محصور کردن انسان در حصار دنیا می شد .

پس اگر از دید عمومی نه مطلق یعنی در کادر حیات انسانی مطالعه کنیم علم و دین را مکمل یکدیگر می یابیم . کسی که می گوید : ” راسل نفهمید ، پس چطور این بازای عامی می فهمد ؟ ” او نسبت به مرز علم و دین بی توجه است .

علمای تجربی به واسطه تلاش در مسائل دقیق و جزئی ، کمتر به محیط خود توجه دارند .

برنامه

مسائلی که انسان به آن نیاز دارد همه در یک سطح نیستند ، بعضی در سطح بنیادی و مرحله اولین سوال طبیعی قرار دارند ، مثل این که فرد از خود می پرسد : ” من که هستم ؟ ” این سوال طبیعی که نمودارش را در فردی که تازه به هوش آمده باشد مشاهده می کنیم به عنوان اولین هدف تحقیق قرار می گیرد ، به این معنی که سایر مسائل بر پایه نیاز تحقیقی در این مسئله تعقیب می شود ، یعنی :

۱- هر تحقیقی که بتواند جوابی از این مسئله باشد به دلیل ارزش این مسئله ارزنده می شود ، یعنی تحقیق درباره طرز کار اعضاء انسان از آن جهت ارزنده است که مرز شناخت انسان را بهتر روشن می کند

۲-هر مسأله ای که توجه و اشتغال به آن موجب فراموش شدن سؤال نخستین طبیعی گردد محکوم خواهد بود زیرا تحقیق به دلیل شناخت سؤالات طبیعی می تواند مفید باشد ، از این نظر هر تحقیقی که به شکلی تعقیب شود که موجب فراموش شدن و از یاد رفتن اصل سؤالات طبیعی باشد تحقیق از محور خارج شده است .

۳- جواب مسائل طبیعی به دلیل وسعت موضوع آنها از حدود مسائل تجربی خارج می شود ، زیرا حکم بر اینکه انسان کیست ؟ نیاز به احاطه به جمیع خصوصیات انسان دارد و این احاطه در عمل حاصل نمی شود همچنین سؤال دوم طبیعی که ” جهان چیست ؟ ” و سؤال سوم که ” رابطه انسان وجهان چگونه است ؟ ” هر لحظه بغرنج تر می شود از این نظر پاسخ به این سؤالات در شأن فرد محیط به این موضوعات است یعنی مربوط به مقامی است که از هیچ یک از این موضوعات غافل نباشد .

۴- مسائل طبیعی چون به دلیل عوامل و اشتغالات خاص فراموش می شوند از این جهت عملیات و برنامه های خاص دیگری نیز می تواند این سؤالات را در انسان زنده کند و احیاء نماید .

۵- برنامه هایی که برای احیاء سؤالات طبیعی بکار می روند بایستی درست و در جهت مبارزه با مسائلی که موجب فراموشی این سوالات می شود بکار گرفته شود تا نتیجه لازم حاصل آید . یعنی با تعلّق به رشته هایی که انسان را به محیط زنجیر می کند ، مقابله شود و با اشتغالاتی که انسان را از همه چیز غافل می نماید مقابله شود . و نیز با انس به محیط و دلبستگی به آن نیز مبارزه شود .

از این نظر هر برنامه ای که بتواند بطور روشن یا از طریق تقلید ، و یا از طریق عمل و کار ، انسان را نسبت به شناخت خود و نیازش به چنین شناخت بیدار و زنده نگهدارد این برنامه ها از نظر واقعیت انسان برنامه های پیش برنده خواهند بود .

چون مقابله با طبیعت و آفرینش یک مقابله بی نتیجه و حرکت بر خلاف مسیر آن یک حرکت ارتجاعی است .

حرکت ارتجاعی به کلیه حرکاتی گفته می شود که نتیجه آنها بازگشت از مسیر طبیعی و التفات به آن مسائل یک پیشرفت است . غفلت از این مسائل و بازگشت از این مسیر مسلماً در تحت هر شرائط و هر برنامه ای که باشد ارتجاع از اقتضای آفرینش است . شوق

دلائل و انگیزه هایی که ابتدا در ما وجود دارد برای انتخاب راه کافی نیست ، قدمی که بر می داریم باید با اطمینان و بصیرت باشد ، ما باید مطالعه کنیم و پس از بررسی در می یابیم که آیا راه خدمت به اسلام کدام است ؟ دلائلی که برای صحت راه خود می یابیم نباید با تنگ نظری و بدون در نظر گرفتن مشکلات آینده و بدون آینده نگری بررسی شود ، نمی توانیم بگوییم تردید ها در مااثر نمی گذارد ، و تزلزل در ما راه ندارد ، زیرا اشکالات زیادی در طول راه بوجود خواهد آمد که باید در گوشمان پنبه بگذاریم و نبینیم و یا در صدد حل آنها بر آییم ، چرا که هوش زیاد و بنیه ی زیاد ، برای هر کاری کافی نیسد ، بل ، ایمان و قوت کافی هم می خواهد بسیاری از ناراحتی ها و خستگی ها از مطالعه ، یا حواس پرتی و یا تنبلی و یا خرابی مزاج و یا سردرد های بی مورد و یا سوء هاضمه و غیره همه ناشی از این است که قبلاً آینده روشنی در ذهن خودمان داشتیم ، ولی اکنون به آن ایمان نداریم و تردید ها و مشکلاتی که برای ما به وجود آمده آنها را حل نکرده ایم .

و این نشاشی از یک غفلت بزرگ است که آثارش در تمام اعضاء و جوارح ظاهر میشود .

محرک عمل ، باید ایمان باشد .

اگر از روی کراهت در کارمان اقدام کردیم نتیجه عمل ما ارزشمند نخواهد بود .

شوق ، از ارکان اصلی عمل است .

شوق کاری نیست که به عنوان یک کار مستحب مورد نظر باشد ، بلکه عدم وجود شوق ، سبب تحریف راه خواهد شد .

اگر قبلا به کارمان علاقه داشتیم ، و امروز بدون شوق دست به عملی می زنیم به این جهت است که دلائلی قبلی راه ما ، ضربه دیده است ، خلل یافت است .

آنچه بیش از همه اهمیت دارد کیفیت عمل است ، نه خود عمل ، شوق باعث تصحیح جهت یابی می شود .

جهت یابی از اقدام مهمتر است .

اگر برای درک جهت صحیح ، تمام عمرمان فقط مطالعه و فکر کنیم قابل سرزنش نخواهیم بود .

یک تجدید نظر و یک ساعت فکر کردن ممکن است سرنوشت سالها را مشخص کند .

یک ساعت مطالعه درباره جهت یابی سرنوشت عمر را تضمین می کند .

شب قدر یعنی چه ؟

یعنی یک شب می تواند به عنوان جهت یابی مقدرات یک سال را در بر گیرد .

اگر وقت خود را بیشتر صرف انتخاب راه و جهت حرکت کنیم ، راه برای ما هموار خواهد شد .

بسیاری از اوقات خود را صرف حرکت می کنیم ، در حالیکه انتخاب جهت مهمتر است .

هیچ مسامحه ای در جهان نیست .

طبیعت نسبت به خطاهای ما بسیار بی رحم است .

در یک مسئله هزار فرمولی و یا یک هواپیما با هزاران دستگاه اگر در یکی از فرمولها خطایی پیدا شود ، نتیجه صفر است .

چنانچه از کار افتادن یک دستگاه هواپیما سبب سقوط آن خواهد شد . طبیعت بسیار دقیق تر از یک ساختمان پیچیده و دستگاه هواپیما است .

اشتباهات ما بسیار هولناک خواهد بود .

ما بین مقررات و قوانین خلل ناپذیر طبیعی دست و پا می زنیم . نتیجه گیری وارزیابی صحیح مطرح است .

استفاده نکردن از تجربیات و دست و پا و عقل ، سبب هلاکت ما خواهد شد .

باید برای از بین بردن هر شبهه و تردیدی در اصل راه مدتها وقت صرف نماییم .

باید موضع خوش را مطالعه کنیم عدم بررسی بعضی از شبهات بنیان زندگی مارا در هم فرو خواهد ریخت .

باید موضع خویش را در ” مجموع ” مطالعه کنیم .

ترک موضع نیز به اندازه خطای در جهت یابی زیان بار است .

وقتی عمر خود را در راهی صرف کرده ایم با ترک موضع خویش تجربه ای نداریم . و تازه این سبب زیانبارترین خطرات ناشی از ترک موضع خواهد شد .

زندگی ما را نیز فلج خواهد ساخت .

اگر از اول موضع فعلی را انتخاب نکرده بودیم بهتر بود .

اصل تشیع جنازه واجب عینی نیست . ولی اگر کسی از زیر جنازه خود را بیرون کشید خطایش بسیار بزگتر از کسی است که اصلا زیر جنازه نیامده است .

کسی که زیر تابوت است نمی تواند به اختیار خود جلو و عقب از دیگران بیفتد .

جهان و موضع ما بسیار حساس تر از یک تابوت است .

و از یاد نبریم که : اخلاص تنها نیز کافی نیست . باید موضع خویش را نیز بشناسیم .

کمیل بن زیاد از طرف علی علیه السلام در قسمتی از عراق و عجم منصوب شده بود با مطالعه سطحی موضع خویش را برای این که بتواند به ثواب جنگ با معاویه هم برسد ، ترتیب قشونی داده و موضع خود را ترک کرد ولی سخت مود توبیخ حضرت علیه السلام واقع شد زیرا موضعی که با صلاحیت انتخاب شود ترک آن بزرگترین خطا محسوب می شود .

تحقیقات ما باید بر مبنای انتقاد از گذشتگان باشد .

دو نگاه

انسان را از دو دیدگاه می توان مورد مطالعه قرار داد و به عبارت دیگر انسان در رابطه با اسلام دارای دو تصویر است ،

الف) انسانیت ، یک استعداد است که از ترکیب بشر با اسلام به وجود می آید.

ب ) چیزی به او از خارج اضافه نمی شود ، بلکه خودش به واسطه قوای درونی _رهبری داخلی _ حرکت می کند .

برای این که دو تصویر فوق روشن شود هر یک را مورد مطالعه بیشتری قرار می دهیم :

الف : در این تصویر به موجودی انسان گفته می شود که با اسلا م ترکیب شده باشد ، یعنی مجموعه وجود خارجی یک موجود را ، با همان قیافه معهود ، به اضافه اسلام ، انسان می گوییم . یعنی : بشر بدون اسلام را نمی توان انسان نامید ، بلکه موجودی دیگر است و تنها وقتی نام انسان بر او اطلاق می شود که با اسلام ترکیب شده باشد ، و به تعبیر رساتر یک مسلمان را می توان انسان بنامیم ، و با این ترتیب اگر این موجود با اسلام ترکیب نشود دارای یک حیات موقّت و کاذب است .

اما اگر با اسلام ترکیب شد ، یعنی انسان شد دارای یک حیات تکاملی و طیّب می گردد .

پس انسان یک موجود مرکب از دو عنصر است که این دو عنصر با هم تباین منطقی دارند . ولی تباین طبیعی ندارند . یعنی با هم سنخیّت دارند و می توانند ترکیب و هماهنگ شوند .

” لینذر من کان حیا و یحق القول علی الکافرین ”

در این آیه کافر ، موجودی که منهای اسلام است ، در مقابل _ ” من کان حیا ” _ به کار رفته یعنی کافر از حیات طیب بهره مند نیست .

” من کان حیا” ، همان موجودی است که با اسلام ترکیب شده است .

” من عمل صالحا من ذکر او انثی و هو مؤمن فلنحیینه حیوۀ طیبه ”

این آیه بیانگر حیات مرحله ای تکاملی است ، که با پذیرش اسلام امکان پذیرش می شود ، پس در این تصویر اگر به کافر هم انسان گفته شود از روی مسامحه است ، به عنوان مثال می توان اوول را مورد بررسی قرار داد .

خونریزی زنان نتیجه فساد اوول است ، اوول فقط چند روزی می تواند زندگی کند ، بعد از بین میرود ولی اگر با اسپرم ترکبیب شود یک حیات جدید پیدا می کند، یک حیات طولانی یعنی ماهها در رحم می ماند بلکه تا زمانی که می تواند می ماند ، و آنگاه که رحم ظرفیّت نگهداری آن را نداشت او را بیرون می کند .

اما این خروج به معنی تمام شدن کار نیست بلکه یک انتقال است .

پس اوول برای اینکه حیات جدیدی پیدا کند نیاز به اسپرم دارد یعنی اوول بر سر دوراهی مرگ و زندگی است .

استعدادی دارد که اگر با اسپرم ترکیب شود حیات پیدا می کند .

انسان نیز اگر با اسلام ترکیب شود ” انسان ” می شود ، و حیات جدید می یابد ، و تا دنیا ظرفیت نگهداری اورا داشت ، زندگی می کند و آنگاه که رحم دنیا نتوانست او را نگه دارد اخراجش کند . و این اخراج به منزله ی پایان کار نیست بلکه بک انتقال است .

اما اگر با اسالم ترکیب نشود چند روزی زنده است و بعد فاسد می شود .

” او من کان میتا فأحییناه و جعلنا له نورا یمشی به فی الناس کمن مثله فی الظلمات لیس بخارج منها کذالک زین للکافرین ما کانوا یعلمون ”

بنابراین ، حیات یک نوع شناخت است ، و اساساً در یک مرحله نفس حیات مورد نظر است ، و در یک مرحله حیات با صفت طیب .

و در این جا جهت شناخت مطرح شده است ، یعنی لازمه ی یافتن حیات واقعی شناخت است . و نشناختن برابر است با موت یعنی ظلمت .

ب: برای این که تصویر دوم روشن شود ابتدا به یک مقدمه می پردازیم .

هر موجودی درجهان دارای حالتی در درون خودهست که آن را به طرف مرکز خود حرکت می دهد ، این حالت را رهبری داخلی می نامیم .

در انسان علاوه بر رهبری داخلی اراده نیز هست ، که به او قدرت انتخاب می دهد .

موجودات دیگر اراده ندارند بلکه رهبری داخلی برای آنها کافی است ، چون جبراً به هدف تکاملی خود می رسند ، ولی انسان چون صاحب اراده است می تواند به مقتضای خواست های خود تصمیم بگیرد ، و وقتی بر سر دوراهی قرار گرفت اراده دارد ، که یکی را انتخاب کند .

در این تصویر انسان را تا همین ” انسان ” می نامیم .

حال این انسان اگر در مسیر رهبری خارجی قرار بگیرد که دنباله رهبری داخلی است ، مسلمان می شود و به واقعیت و هدف خواهد رسید و اگر آن را نپذیرند گمراه خواهد شد .

دین پذیری

اینکه می گوییم : کل مولود یولد علی الفطرۀ ؛ معنایش این است که هر انسان طبیعی در باره سؤالات طبیعی سؤال می کند ،

و این که می گوییم هر انسانی فطرۀ موحد است ، معنایش این است که هر انسانی ذاتاً با توحید سنخیت دارد ، نه این که بدون برخورد با اسلام موحد باشد ، بلکه حیران خواهد شد .

پیغمبران با این که فطری ترین انسانها هستند ، بدون وحی در کمترین مسائل دینی و واقعی توقف خواهند کرد .

پس معنای فطری بودن این است که انسان برای آن خلق شده است ، انسان با آن مسائل سنخیت دارد درست مثل این که می گوییم زمین آمادگی برای رویاندن گیاه دارد ، اما این به آن معنا نیست که زمین بدون بذر می تواند گیاهی برویاند ، پس انسان سرشتی با اسلام تطبیق دارد ولی انسان سرنوشتی با اسلام سرنوشتی تطبیق می کند . امانت داری

جمیع برنامه های اصلاحی در طول عمر در مورد ما پیاده می شود ، و مسئولیت ها نیز به تناسب امانت داری ماخواهد بود .

امانت داری بسیار دشوار است .

خود ما هرگز نمی توانیم ادّعا کنیم که در همه مراحل امانت دار خواهیم بود .

ممکن است کسی در ۱۰۰ تومان امانت دار باشد ولی برای ۱۰۰۰ تومان به فکر خیانت افتد .

هر کسی خودش را به چیزی می فروشد وبرای خود ارزش قائل است .

بسیاری از مردم در یک مرحله امین هستند ولی در یک مرحله بالاتر خیانت خواهند کرد .

اما پیامبر صلی الله علیه و آله از ابتدا امین بوده است .

آنهم در هر امتحانی و هر چه بزرگتر بازهم امین بوده است . حتی وحی بر او نازل می کند باز هم امین است .

چون چنین روحیه ای دارد ، چرا مورد تربیت خاص قرار نگیرد ؟

ممکن است گفته شود که این امانت داری نتیجه تربیت خاص بوده است . ولی می گوییم که در تمام مراحل امانت داری قبلی ، تربیت در همان حد بوده است و همان تربیت به طور مرحله ای رشد نموده است .

خداوند خیلی از شرائط رادر اختیار ما می گذارد که سبب ساختند ما می شود ولی ما خیانت می کنیم . و خودمان دقّت نمی کنیم . مثلا بلعم در برابر آیات خدا طاقت نمی آورد و می لغزد . اما پیامبر صلی الله علیه و آله در برابر تمام موانع ایستادگی می کند .

هدایت درونی

انسان اگر سالم باشد چه بخواهد و چه نخواهد از داخل رهبری می شود مثلا گرسنگی ناشی از یک رهبری داخلی است . رهبری داخلی انسان را تا موقعی که قدرت تصمیم گرفتن ندارد هدایت کرده و به جلو حرکت می دهد انتهای رهبری داخلی وقتی است که قدرت تصمیم پیدا می کنیم .

زیر بنای تصمیم بوسیله رهبری داخلی پی ریزی شده است .

وقتی انسان احساس آزادی و انتخاب کند درست در همان موقع نیاز به رهبری خارجی را احساس می کند یعنی همین که قدرت انتخاب پیدا می کند به فکر می افتد که چه چیز انتخاب کنم ؟

آدم همین طور جلو می رود ولی وقتی چشم او باز شد می پرسد کدام راه بهتر است ؟

یک فرد خواب ممکن است در حال بی خوابی از روی یک دیوار باریک عبور کند ولی اگر وسط را ه بیدار شود خطر سقوط دارد . در واقع رهبری از داخل ، انسان را به قدرت انتخاب و شناخت و بیداری می رساند و اینجاست که سؤالات طبیعی مطرح می شود .

پس رهبری خارجی ، مکمّل رهبری داخلی است .

و با هم هیچ تضادی ندارند .

این که می گوییم رهبری داخلی انسان را تا حدّ قدرت انتخاب رشد می دهد به آن معنی نیست که در این موقع قطع می شود بلکه بعداً هم رهبری خارجی براوّلی متّکی است و همواره خواهد بود .

همچون گلی که بر شاخه متّکی است ، یعنی شاخه از وسط گل بالا نمی آید بلکه گل متّکی بر شاخه است .

پس رابطه رهبری خارجی و رهبری داخلی رابطه مکمل و بقیه است این رابطه ، ناشی از هماهنگی دقیقی است که بر سراسر جهان حکومت می کند .

هماهنگی

برای این که تا حدودی به هماهنگی جهان و پدیده های آن پی ببریم چند مثال را مورد بررسی قرار می دهیم .

زن ، حامله می شود سینه او رشد می کند و شیر تولید می کند ، ولی تولید شیر وقتی شروع می شود که بچه به دنیا می آید از طرفی وضع ساختمان سینه مادر ، با کیفیت ساختمانی دهان کودک هماهنگی دارد .

کودک لب ها را جمع می کند و گونه ها را باز کرده تا از بیرون هوا داخل دهان او نشود و وضع سینه طوری است که در حال عادی شیر خارج نمی شود .

سر سینه در دهان کودک به اندازه ۵/۱ برابر بزرگ می شود تا سوراخهای آن باز شود .

ساختمان سینه به گونه ای است که امکان می دهد کودک خلآ لازم را در دهان ایجاد کند .

یعنی کودک می تواند با انبساط گونه های خود ، فشار داخل را برای خروج شیر از سینه آسان و و امکان پذیر نماید و البته این هماهنگی را در همه ذرات عالم می توان یافت !

هماهنگی اصلی بسیار بزرگ است در جمیع اصول عقاید می توان از اصل هماهنگی استفاده کرد .

البته باید هماهنگی را به طور ملموس و محسوس درک کنیم .

هماهنگی از ابتدا تا انتها ملموس ومحسوس درک کنیم .

هماهنگی از ابتدا تا انتها عمومیت داشته و به عنوان یک کبرای بزرگ است ، که در مورد بسیاری از صغرویات قابل تشکیل قیاس است .

مثلاً در داخل هر موجودی نظامی هست ، که موجودات را به جلومی برد و رشد می دهد و به هدف و ثمر می رساند ، از انعقاد نطفه تا تولد یک کودک و باز در تمام طول حیات ، همه با یک نظم شگفت آوری ادامه می یابد رشد پاهای گوسفند با جثه و سر او تناسب دارد ، مفصل ها همیشه دارای یک آب وقیق هستند . به طوری که در تمام عمر استخوانها با هم اصطکاک نمی یابند .

اگر مردم نیاز به چیزی داشته باشند ، و در دسترس آنها نباشد هماهنگی نیست .

در یک کادر هماهنگ هر نیازی پاسخ هم دارد .

البته ممکن است این پاسخ اندکی دور از دست باشد مثل این که در یک اطاق بزرگ سوزنی باشد که اگر بخواهیم ، صد در صد توانایی یافتن آن را داریم

و اساساً خود این هماهنگی دلیل بر رهبری است .

هدایت برونی

وقتی به حدی احساس نیاز کردیم که قدرت تصمیم پیدا نمودیم به رهبری خارجی احساس نیاز می کنیم در همین موقع است که سؤالات طبیعی مطرح می شود .

هماهنگی به ما می گوید که پیدا شدن این سؤالات به دلیل هماهنگی ، پاسخ دارد .

درست است که انسان خود نمی تواند به سؤالات طبیعی پاسخ دهد ولی وقتی پذیرفتیم که جهان یک نظام است می پذیریم که حتماً پاسخ سؤالات طبیعی نیز باید باشد .

فرد الهی می کوشد که سؤالات طبیعی را احیا ء کند ، ولی فرد عادی می گوید : ” وقت ” ارزشمند است باید با سرعت به پیش برویم و نباید به این سؤالات توجه کرد زیرا که اینها نتیجه اقتصادی ندارد .

آری ؛ او چون پاسخ این سؤالات را ندارد می کوشد که ایجاد غفلت کند .

ولی مقاومت او برای ریشه کن نمودن این سؤالات بیهوده است .

او می گوید : همه می میرند ولی ما می گوییم : درست است که همه می میرند اما چرا آمده ایم ؟ و چرا می میریم ؟

اگر سؤالاتی مطرح شود و پاسخ نداشته باشد با هماهنگی سازش ندارد .

مادر از وضع سینه خود می فهمد که کودک او که در جای دیگر است گرسنه می باشد و همان موقع که می گوید بچّه ام گرسنه است کودک نیز در محلّی دیگر مشغول گریه کردن است .

مادر طبیعت نیز باید شیر داشته باشد تا نیاز های ما را مرتفع سازد .

اگر بچّه احساس گرسنگی کند مادر باید شیر بدهد و نباید جلوتر از احساس گرسنگی به کودک خود شیر بخوراند .

پیامبران نیز به همان اندازه که مردم به آنها نیاز داشته باشند در خود احساس نیاز برای رساندن مطالب به مردم می کنند .

” لعلک باخع نفسک ألا یکونوا مؤمنین ”

پیامبران اگر قبل از سؤال به مردم چیزی بگویند مردم آن را نمی پذیرند .

اگر هنوز مطالبی از سخنان انبیاء مستور مانده است به دلیل این است که مردم هنوز احساس لازم را ننموده اند ،

اگر به معنی واقعی احساس نیاز کنیم که امام می خواهیم ، حضرت عج ظهور خواهند کرد .

امام چرا غائب شده اند ؟

برای این که ما نتوانسته ایم از امام عج در راه خود کمک بگیریم ،

بنی اسرائیل به خاطر وفور نعمت به چنان کفرانی پرداختند که در تاریخ خوانده ایم و این باعث شد که نعمت از آنها قطع شود و بعد از کثافت خود برای تغذیه استفاده کردند .

و شیعه نیز به جایی رسید که امام عسکری عج را متّهم به اختلاس کرد و اکنون ما امام را از دست داده ایم و ازغیبت و بیچارگی ومحرومیت رنج می بریم .

یعنی در دوره ی غیبت کبری که شکلی از قحطی طولانی بنی اسرائیل است بسر می بریم . یعنی دوره ایجاد سؤال ،

ما روایات خوب را به کار نگرفته ایم و این است که امروز از روایات آلوده تغذیه می کنیم .

اگر فقط چند نفر سؤال کنند کافی نیست . و تازه پاسخ برای آنها اگر با اخلاص باشند وجود دارد زیرا نوری در دلشان پیدا می شود که راه را بیابند .

سرگردانی امروز ما بدان جهت است که احساس نیاز واقعی نکرده ایم تا در نتیجه پاسخ دریافت کنیم .

اگر سینه مادر خراب شود خرابی به علّت دندان بچّه است .

تردید

شخصی که در اختیار و استخدام محیط قرار می گیرد آدم نیست ، آدمک است ، اسباب بازی است .

و چنین فردی تمام اعمال و افکار و امیال او به جهت خواست محیط است و تنها شکم و لباس را می بیند و آنچه برای اومهم است خواست های حسی است . و برای رسیدن به اینها برنامه ی بیست ساله می ریزد – توجّه کنید به اکثریت مردم و آرزوهای آنها نسبت به آینده شان _.

” محیط ” انسان را اشغال می کند و دیگر خواسته های انسان در اختیارش نیست . و با کششهای خود به انسان می گوید چگونه فکر کن ، چه چیز بخواه ، چه چیز دوست داشته باشد . اما شخص که سخت از آدمک شدن بیزار است می کوشد که خود را از جاذبه های محیط خارج کند ، و خودش بفهمد مه پیرو درک دیگران نباشد .

پس انسان پیوسته تحت دو کشش قرار دارد :

۱- خروج از معنای آدمک بودن . ۲- کشش محیط که می خواهد او را به آدمک بودن قانع کند .

اگر این دو جاذبه هیچ کدام بر دیگری غالب نشود حالت تردید برای انسان بوجود می آید .

یعنی تردید در انتخاب .

تا قبل از حالت تردید هیچ احساسی نداشت و جز به خواست های خود فکر نمی کرد اما اکنون که از جذبه ی یک طرف خالی شده احساس می کند که چیزهای دیگر وجود دارد .

احساس می کند که در عالم خبرهایی هست .

لذا به آنچه قبلاً داشت راضی نمی شود و حرکت می کند .

احساس نیاز ، نیروی محرکه و مبدأ حرکت است و به واقع هسته مرکزی حرکت است .

احساس نیاز

در عالم دو چیز نمی تواند ریشه باشد ، بلکه همه چیز به یک ریشه باز می گردد . مثلا ً ریشه همه مسائل در اسلام به توحید بازگشت دارد .

توحید مقر همه اختلافات است .

اما در ایمان و حرکت ، احساس نیاز ریشه است ، توحید مبدإ عقاید در وجود خارجی است ولی احساس نیاز مبدأ حرکت در انسان است .

هر ضعفی در حرکت ، ناشی از ضعف در احساس نیاز است .

و هر انحرافی در عقیده ناشی از قصور در توحید است .

شک ها و تردید ها ، بازگشتها و کوتاه آمدن ها همه بازگشت به خلل در احساس نیاز دارند .

انحرافات ، اختلافات و لنگ شدن در حل دشواریهای اعتقادی و حل نشدن معضلات فکری و اجتماعی همه به خلل در توحید بازگشت دارد .

اگر بنا باشد اعتقاد کسی اصلاح شود باید در پایه گذاری توحید محکم شود .

و اگر بنا باشد اشکالات عملی رفع شوند باید در احساس نیاز قوت یابد .

بنا بر این در ریشه شناسی و حل دشواری های فکری و عملی ما با و مسأله مهم روبرو هستیم .

۱- واقعیت ها و وجود های عینی که ریشه آنها از نظر اعتقادی بازگشت به توحید دارد .

۲- خود سازی وحرکت به سوی توحید ، که از احساس نیاز سرچشمه می گیرد .

انبیاء سعی دارند که احساس نیاز را بیدار کنند ولی در مقابل آنها ، یک گروه از مخالفان سخت به مبارزه ایستاده اند تا از بیدار شدن احساس نیاز جلوگیری کنند .

اینها همان مترفین _ اهل عیش و نوش _ هستند .

پرچمداران متعلقین به محیط اند و کمتر از هر گروهی احساس نیاز دارند . و به عکس پیروان انبیاء بیش از هر گروهی به فکر و بررسی علاقمند اند و کمتر از هر دسته ای تعلق به محیط دارند ، اینها احساس کمبود می کنند .

احساس نیاز اینها به مسائل مادّی بسیار سطحی است اما احساس نیاز فردی غنی نسبت به مسائل مادی بسیار زیاد است .

بنابراین ، در این بحث وقتی صحبت از احساس نیاز می شود احساس نیاز نسبت به مسائل مادی نیست .

یک فقیر به سادگی از لقمه نانی که همه هستیش را تشکیل می دهد می گذرد .

البته گاهی مصائب و بلیه ها ، فکر انسان را از کار می اندازد مثلا فقیر حاضر است در حال مصیبت برای یک لقمه نان ، رفیق خود را بکشد ولی این حالت بیماری و استثناء است .

بر این اساس ، همانطور که قبلاً توضیح دادیم هر بندی از تعلّقات ما که پاره می شود به همان نسبت احساس نیاز ما بالا می آید . وهر اندازه که تعلّقات ما به محیط بیشتر می شود از احساس نیاز ماکاسته می شود .

کسی که دعوت انبیاء را بلافاصله می پذیرد روشن است که در محیط اجتماع هیچ تعلق و شخصیت نداشته که گرایش به انبیاء موجب از دست رفتن آن باشد .

” و ما نراک اتبعک الا الذین هم ارذلنا بادی الرأی ”

اگر کسی با تعلقات زیاد دعوت انبیاء را می پذیرفت فردی نابغه بود و استثنایی ، مثل این یک رئیس یک قوم بوده باشد.

در اغنیاء احساس نیاز نسبت به مسائل مادی به قدری زیاد است که جایی برای احساس نیاز دیگر باقی نمی ماند .

احساس تلافی ، چشم و هم چشمی و انتقام جویی و ….همه وجودشان را پر کرده است .

ولی انبیاء وضع طبقات پایین را از نظر وابستگی ها چندان به هم نمی زدند ، بلکه خودشان آمادگی قبلی دارند .

کسانی دعوت انبیاء را می پذیرند که مردّد شده و احساس نیاز کنند ،

” ورضوا بالحیواۀ الدنیا واطمأنوا بها ”

در این آیه آنهایی را که به واسطه رسیدن به آرزوهایشان قانع و راضی شده و هیچ احساس نیاز تازه ای نمی کنند مورد سرزنش قرار می دهد .

و هیچ از یاد نبریم که رابطه احساس نیاز و نوع مکتب در آن است که مکتب برای رفع نیاز است ، واساساً هر نیازی ، مکتبی می خواهد .

باید در مکتبهای دیگر دید که با احساس نیاز چگونه رفتار می کنند ؟

هر مکتبی که بنیادش روی احساس نیاز طبیعی گذاشته شود می کوشد که آن را زنده کند و گرنه می کوشد احساس نیاز و سؤالات طبیعی ناشی ازآن را خفه کند .

اولی می گوید احساس نیاز ریشه حرکت هاست ، و دومی می گوید اینها خیالات و اوهام است .

شرط حرکت

باید حرکت در انسان را تشخیص دهیم .

حرکت در اجسام در جهت نیرو است . مثل حرکت یک سنگ در یک جهت خاص که مقدارش متناسب است با نیرو . و معکوس است با سنگینی و اصطکاک .

پس در اشیاء و اجسام ، حرکت و نیرو محرکه از خارج است اما در موجودات زنده از داخل،

حتی ساده ترین موجودات زنده نیز حرکتش از داخل است . زیرا وضعی در داخل ایجاد می کند که با خارج متفاوت است ، لذا موجب حرکت می شود .

اما حرکت انسان چه مادی و چه ایدئولوژیک ریشه اش در خود او است .

من وقتی از خانه بیرون می روم ممکن است تفسیر شود به نیاز غذا و شغل و کار و ….اما وقتی ازخواب بیدار می شوم باید جواب آن را در داخل وجود خودجستجو نمایم .

بازگشت همه عوامل و حرکت ها به احساس نیاز است ، البته نحوه احساس نیاز متفاوت است ، و همین تغییر شکل احساس نیاز موجب تغییر نوع حرکت او می شود ما با تسلط بر پیچ رادیو بر همه رادیو مسلط می شویم ، درست همینطور است اگربتوانیم پیچ احساس نیاز را در اختیارخود داشته باشیم ، اگر احساس نیاز در کنترل ما باشد حرکتها نیز در کنترل ما خواهد بود .

مثلا ایجاد نیاز موجب ایجاد حرکت است .

غذای بچّه را از جلو او دور کنیم خودش می رود بر می دارد ، اما اگر غذا را نزدیک او بگذاریم حرکت در او از بین می رود ، اگر لقمه ها را با فاصله ی زمانی بیشتری در دهانش بگذاریم بیشتر می جود حتی ممکن است خودش لقمه را در دهان بگذارد . و به دیگران اجازه چنین کاری را ندهد این نشان می دهد که چنین کودکی به رشد خود علاقه مند است .

بنابراین ، اگر جهت گیری متناسبی در مقابل او نداشته باشیم به لجبازی می افتد .

پس موقعی می توانیم در احساس نیاز ، تصرف کنیم که عکس العملی در مقابل ما نباشد .

البته احساس نیاز برای حرکت کافی نیست ، بلکه شرط حرکت است زیرا وسائل دیگری نیز هست در حرکت دخالت دارد .

از طرفی هم شکوفایی احساس نیاز به حرکت بستگی دارد مثلا احتراق در داخل پیستون باعث حرکت ماشین می شود اما احتراق نیز نیاز به یک حرکت خارجی دارد .

اگر انسان طفیلی باشد ، حرکتش نمودار احساس نیاز او نیست به هر حال کمیّت و کیفیّت و شدّت و ضعف و جهت حرکت ، همه در جهت و مطابق احساس نیاز است .

سیستم جهان

تجربیات و معلومات ما می توانند اسلوب عالم را روشن کنند وبرای ما باز گویند که :

۱) طبیعت عالم ، قانونی است ،

وجود قانون در عالم دلیل بر طبیعت قانون عالم است .

اگر طبیعت ناهموار بود و قابل تبدیل کردن قانون نبود ، هیچ کشف و تجربه ای قابل تعمیم نبود .

ماامروز میلیونها تجربه را مؤیّد یک قانوون قرار می دهیم ، چرا ؟

زیرا عالم ، اسلوب قانونی دارد

و این ، به ما می آموزد که عمل در جهان بدون قانون صورت پذیر نیست .

پس کلید هر عملی قانون است .

مثلاً نگاه کردن ما قانونی است ، حرکت قلم در دست ما و بکار بردن انرژی خود همه بر اساس قوانین فیزیکی و ….است .

انجام هر کاری و جلوگیری از هر عملی با استفاده از قانون امکان پذیراست .

ارزنده ترین ملاک برای ارزیابی عقاید و اعمال عمومیت قوانین است .

ما بر عالم محیط نمی شویم ولی کشف جزئیات به وسیله قانونی بودن جهان عمومیت می یابد .

هر فردی که بگوید جهان لحظه به لحظه دگرگون می شود ، اعتراف به عدم وجود قانون کرده است .

اعتراف به یک قانون ، اعتراف به قانونی بودن عالم ، و یک دستگاه بودن جهان است .

هیچ ماتریالیستی قائل به ثنویت نیست و هرگز معتقد به دو قطبی بودن عالم جهان و چند دستگاه بودنن عالم نمی شود .

حتی خود مادیون در صدد توجیه مسیحیت و تثلیت بر آمده اند و در عین تثلیت به توحید و یکی بودن معتقد هستند .

امروز مسأله توحید به دلیل شناخت بشر از عالم حل شده است ولی اختلاف در صفات مبدأ است .

۲) هماهنگی : یگانگی عالم لازمه اش هماهنگی است .

اگر همکاری و هماهنگی بین عناصر عالم نباشد ، یک دستگاه بودن امکان ندارد .

ما از هماهنگی عالم مسائل زیادتری را و لوازم بیشتری را بدست خواهیم آورد .

ما از هماهنگی جهان چنین استفاده می کنیم که اگر جایی تناقضاتی دیدیم می گوییم که این به دلیل جهل ما است و بعداً معلوم خواهد شد .

قوانین زیادی به دست آمده با اینکه در تمامی موارد تجربه نکرده ایم ، این به دلیل هماهنگی است .

میلیونها بار هماهنگی را تجربه کرده ایم و بعد هموار و یگانه بودن جهان را کشف کردیم ، در نتیجه توانستیم قوانین را تعمیم دهیم .

کشف دانشمند کافی نیست باید اثبات تعمیم کند .

اگر در جایی قابل پیاده شدن باشد ارزش علمی ندارد تا زمانی که در همه شرایط کلیّت یابد .

مثلاً نسبیت اینشتین که کاشف تعمیم آن است وگرنه نسبیت را قبلاً هم می دانستند .

اینشتین جنبه قانونی به آن داده است ماخیلی تناسب ها را در اشیاء می بینیم ولی قانونی نیست زیرا برای ما کلیّت ندارد .

استفاده عملی از یک قانون با استفا ه از هماهنگی در مورد مجهولات صورت می گیرد .

مثلاً ما از هماهنگی چنین استفاده می کنیم ، که وقتی برای فرد به طور طبیعی سؤال مطرح می شود به این معنی است که حرکتی به صورت جواب در او حاصل شود زیرا اگر لازمه سؤال وجود توقف و حیرت و تردید باشد نتیجه روشنی ندارد .

وجود سؤال یعنی ایجاد عامل حر کت برای رسیدن به جواب .

دندان که درد می گیرد سوال است و باید به دکتر مراجعه کنیم ، ولی ممکن است مسکّن بخوریم یا آن را بکشیم و ….. در نتیجه جواب صحیحی نمی یابیم زیرا تنها به دنبال تسکین درد خود می باشیم و نه راه حلّ صحیح .

دو نفر به شدت از در می نالند به آنها پیشنهاد کشیدن تریاک می شود

یکی فوراً می پذیرد و قید مضرّات تریاک را می زند و یکی هم درد را تحمل می کند ولی آینده را می نگرد .

باری ، هنگام سؤال وقتی به جواب صحیح می رسیم که اصول حرکت ما مطابق با قوانین طبیعی باشد .

یعنی رسیدن به جواب طبیعی یک راه خاص دارد زیرا جهان دارای قوانین طبیعی است .

خود طبیعت قانونی به ما می فهماند که اگر کاملاً تحقیق نکردیم گمراه می شویم .

در عالم هر چیز را که دست کم گرفتیم فراموش می کنیم . و در نتیجه در صد خطاهایمان بالامی رود .

محکم گرفتن قضیه ، نسبت مستقیم با کم شدن در صد اشتباهات دارد . جاهل عذر دارد ولی ناشی عذر ندارد !

مصیبت ها و ناراحتی ها و ….تماماً برای بیداری است ، یعنی همه خوابها بیدار می شوند مگر خوابهای ارادی .

جرم انسان در مورد نخواستن قطعی است ولی اگر خطا به نتوانستن برگشت عذرش قطعی است .

وجود سؤال به دلیل هماهنگی جواب دارد ، ودلیل بر امکان رسیدن به آن است و موجب حرکت می باشد .

پس کسی که نمی تواند ، اصلاً سؤال هم برای او پیدا نمی شود .

۳) وصول به هدف _ جواب سؤال طبیعی _ باید از مسیر قانونی باشد .

چیزی که خودمان نمی توانیم بفهمیم قانون هماهنگی می گویند که نباید کسی به انسان کمک کند .

زیرا اگر قدرت به فرد داده شود عمل نیز باید از فرد سر بزند . پس اگر کسی جواب دهد و عمل کند وجود قدرت لغو می شود و این با هماهنگی سازگار نیست .

دست، کاری را انجام می دهد که دهان نمی تواند انجام دهد، و دندانها کاری می کنند که وظیفه ی معده و روده ها نیست .

ممکن است کار دست را دندان انجام بدهد ولی دشوار است .

تبدیل نان به خون بر اساس یک سلسله قوانین انجام می شود اگر دهان می توانست غذا را جذب کند به معده نیاز نداشتیم وجود معده دلیل برناتوانی دهان است ، و ناتوانی دهان دلیل بر لزوم معده است .

بعضی پرندگان معده قوی تر از انسان را دارند ولی دهان و دندانشان ضعیف تر از انسان است .

به هر حال هر چه برای انسان مقدور و میسّر باشد طبق قانون هماهنگی نباید برای انسان انجام شود تا خودش انجام دهد و گرنه وجود قدرت لغو خواهد بود .

انسان قادر به کشف و تجربه و اختراع است پس کشف کردن وتعلیم طرق به وسیله یک قدرت خارجی صحیح نیست که این کا را دیگران انجام دهند و یا عامل فوق انسان آن را تعلیم دهد . و به عکس کاری که برای انسان مقدور نباشد و انسان ناتوان باشد به دلیل هماهنگی صحیح نیست که از او خواسته شود بلکه باید مقام دیگری آن را جواب دهد .

سؤ الات طبیعی از انسان چیزهایی می خواهد که انسان نمی تواند جواب دهد چون قابل حس و تجربه وآزمایش نیست . پس دلیل هماهنگی حرکت به طرف جواب لازم است و مراجعه به خود انسان برای جواب ممتنع است .

جهان و انسان

انسان موجودی است در این محیط ،

وضعی که محیط برای ما پیش می آورد حرکات ما را تنظیم می کند .

اگر انسان موجودی قوی تر از سایر موجودات بود ، و احساس ضعف نمی کرد ، نمی کوشید که از موانع بگذرد و تنبل می شد نیازی به تحصیل قدرت بیشتر احساس نمی کرد پس ضعف اولیه ، موجب حرکت به طرف جلب قدرت می شود .

ضعف اولیه همان ضعف طبیعی است و ضعف طبیعی به واسطه قوه فکری او جبران می شود .

از اینروی به مطالعه و بررسی و تجربه علاقمند می شود و برای مهار کردن محیط خود از تجربیات استفاده می کند زیرا محیط خشن است اما اگر خسن نبود و مهار بود هیچ حرکتی نمی کرد و همیشه ضعیف باقی می ماند .

پس عالم محیطی است برای تربیت انسان ، زیرا مایحتاج انسان در کنارش نیست .

کمبود های عالم زمینه رشد انسان است .

ظلمی ازطرف عالم به انسان نشده است بلکه نهایت رعایت هم شده است .

اگر عالم انسان را پست می کرد و باعث رشد فکری وی نمی شد به او ظلم کرده بود .

جهان ایجاد کمبود می کند . به طوری که حوایج انسان را طوری قرار می دهد که نه در دست انسان باشد و نه آن طور که نتواند به دست آورد .

طوری قرار می دهد که انسان را به حرکت در می آورد .

درست مثل این که انگشتر رادر دید بچه قرا ر میدهیم ، اگر خیلی دور باشد اصلاً حرکت نمی کند و اگر در اختیار او هم باشد باز حرکت نمی کند .

این شکل طبیعی حوایج انسان است ، نه چندان دور که مأیوس شویم ، و نه آن قدر نزدیک که نیاز به حرکت نداشته باشیم .

پس قرار عالم بر این است که انسان را به حرکت در آورد .

بنابراین ، رابطه جهان و انسان رابطه مربّی و مربّا است .

بنابراین فرضیه داروین ممکن است از نظر ریشه درست باشد ، ولی شاخ و برگهایش باطل است .

زیرا او از یک اصل طبیعی استفاده می کند درست مثل اینکه فرقه های باطل از قرآن به زشت ترین شکل ممکن استفاده می کنند ،آیا در این حال باید قرآن را رد کنیم ؟

باری ؛ آنها از یک اصل طبیعی لوازمی ناصحیح گرفته اند .

انسان سرما و گرما را تحت کنترل در می آورد . چون عالم چنین امکانی به او می دهد .

وسائل کنترل را با فاصله در اختیار او قرار داده است .

هر چیزی در عالم برای انسان ایجاد مسأله می کند .

کمک عالم به انسان این نیست که انسان را پوست کلفت کند که سرمانخورد .

پس کوشش عالم در جهت رشد انسان است .

۱) وسائل موجود است .

۲) در دید انسان است .

۳) در مشت انسان است .

و ان سه طوری تنظیم شده است که انسان را به حرکت در می آورد .

حرکت انسان به طرف رشد علوم اگر چه با تصمیم و پای خود می باشد ، ولی ریشه اش دست مربّی جهان است ، پس حرکت او در این جهت جبری است – حرکت جبری عالم-

اگر انسان درمحیط آزاد باشد بهتر رشد می کند تامحیطی که سهم او را برایش تعیین کرده اند .

اقتصاد اگر به وضعی اداره شود که کوشش و عدم کوشش انسان چندان تأثیری نداشته باشد و او را وادار به کوشش هایی کنند ، و او را هم اداره کنند مدیریت داخلی انسان فعال نمی شود بلکه از خارج روی انسان برنامه تنظیم می شود . مثل برنامه درسی اگرچنین باشد رشد را کم می کند .

اقتصاد سیستمی ، دارای شکلی است که محیط را از حالت طبیعی ، به شکل مصنوعی در می آورد .

و لذا تضاد اسلام با سیستم های اقتصادی دنیا در همین جا است .

آری ، نه باید هرج و مرج باشد و نه انضباط شدید .

بنابراین طبیعت با انسان چنان رفتار می کند که ما با کودک رفتار می کنیم ، تا کاملا ً گرسنه شود ودست دراز کند و بگوید غذا می خواهم در آن صورت غذا به اندازه کافی می خورد چون شدیداً میل به غذا دارد وحرکت او هم یک حرکت طبیعی است ، چون با پای خود حرکت کرده است .

بنابراین تأمین ، بدون محدودیّت مقید است .

اما اگر لازمه تأمین و تضمین ، ایجاد محدودیّت باشد طبیعی نیست .

اسلام کمبود ها را به گونه ای جبران می کند که موجب از بین رفتن آزادی نشود .

” دعوا الناس یرزق الله بعضهم ببعض ” این سخن پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله است به کسانی که نرخ کالاهای داخل شهر را به کاروانهای تازه وارد می رسانند .

پیغمبر صلی الله علیه و آله آنها را منع کرد تا جریان تجارت و معاملات به طور طبیعی پیش رود .

اگر جهان زیباست نباید آن را به صورت زشتی در آورم که خودمان از آن زده شویم .

در داخل اطاق بچه را آزاد می گذاریم امادر راه پله از سقوطش جلوگیری می کنیم .

هنر عالم ، کمبود دادن و ضعیف نمودن است به گونه ای که مأیوس نشویم و حرکتمان هم طبیعی باشد .

بچه فقیر ممکن است خیلی سریع تر از بچه غنی رشد کند التبه به شرطی که فقرش مأیوس کننده نباشد .

گرسنگی ، رنگ انسان را زرد می کند و سیری مفاسد دیگری به بار می آورد . در اقتصاد اسلامی فقر تا حدّی که مأیوس کننده نباشد و رشد و حرکت طبیعت را تضمین کند مورد قبول است زیرا چنین فقری درست مثل کمبود های طببعت است ، که در فاصله متناسبی از انسان قرار داشته باشد .

تمام کشفیات و پیشرفتهایی که در زمینه رفاه بشر انجام شده ، مثل راه های تحصیل غذا و لباس و مقابله را گرما و سرما و … ناشی از طرز جهت گیری طبیعت نسبت به انسان است .

اسلام هرگز شکل طبیعی جهان را به هم نمی زند .

قانون صحیح ، مکمل و هماهنگ و پیرو طبیعت است . باید به طور صحیح انسان و جهان را بشناسیم .

مختصات دو نقطه آن را به دست می آوریم ، تا منحنی آن را رسم کنیم .

از خط سیر طبیعی بشر و جهان چیزهای به دست می آوریم و بعد برنامه کلّی او را تنظیم می کنیم .

البته اگر بتوانیم این سیر طبیعی را به دست بیاوریم .

اگر به طور طبیعی تحقیق کنیم می فهمیم که چنین توانایی را نداریم .

قرار عالم بر این است که هیچ چیز جای خودش توقف نکند و تحرک از برنامه های آن است و این حرکت به طرف جلو است .

پس نه سکون و نه برگشت ، هیچکدام را قبول نمی کند .

انسان اگر سکون کندن یا برگردد ، سیر عالم او را پایمال خواهد ساخت ، وضع تربیتی انسان به واسطه وجود تنازع بقا این است که خود را با سیر طبیعت منطبق سازد .

انسان دارای حالاتی بوده است که موفق به اختراعات و کشفیات شده است .

و این قوانین در همه جا قابل اجرا است ، رابطه انسان وجهان این است که جهان جلو انسان را باز می کند ، و پشت او را فشار می دهد ، مثل این که مادر به زور بچه را از درون شکل بیرون می کند .

تا موقعی که درکی ندارد عالم او را مثل رحم حفظ می کند اما همین که درکی یافت و اندیشه ای کرد عالم به شدّت او را جلو می برد.

حد کمال یعنی قدرت اختیار پیدا کردن ، به اینجا که رسید احساس می کند که اگر از نظر مادی تأمین شود باز هم کمبود پیدا می کند احساس عدم سنخیّت می کند .

احساس می کند محیط برای او کم و تنگ است ، لذّت خوراک و جاه و مقام برای او قانع کننده نیست .

جهان انسان را تا اینجا می آورد .

انسان در این حالت نه درخود احساس کفایت می کند و نه در عالم چیزهایی مورد خواست خود را می بیند ، لذاست که از عالم سیر می شود .

برنامه اول جهان نسبت به انسان ،پرورش است .

برنامه دوم ، اخراج است .

انسان چنان به جهان می چسبد که هیچ چیز برایش شیرین تر از جهان نیست ولی وقتی به حدّ کمال رسید گویا تلخ ترین چیزی که می شناسد جهان است .

چرا که گویند : عالم ، سؤالات طبیعی را پاسخ نمی دهد لذا ناراحتی دارد در این حالت سخت انسان از جهان متنفر است اینجا باید خودش کار کند . حیوان را قانون طبیعی بزرگ می کند انسان نیز تا حدی چنین است ولی از این پس خودش می خواهد کار کند .

قبلاً حرکتش جبری بود ولی وقتی فهمید که می تواند کار کند ، حرکت جبری متوقّف می شود انسان هیچ وقت نمی پرسد چرا قلب من می زند ، و چرا مری و نای این طور حرکت دارند؟

ولی از خود سؤال می کند که چرا چنین کردم .

پس در مواردی که اختیار دارد سؤال می کند .

ساعت های سرگردانی ، و شک و دودلی و تردید ،همه به جهت اختیار انسان است .

قبلاً مثل این که داخل قطار بودیم ، چه بخوابیم و چه بنشینیم قطار ما را جلو می بیرد ولی وقتی از قطار پایین آمدیم می پرسیم از کدام طرف برویم ؟

این سؤال ، دلیل بر این است که خودمان حرکت می کنیم .

این حالت سؤال ، که دلالت بر نادانی او است از طرفی هم دلالت بر دانایی او است.

و به واقع بیرون شدن از حال جبر و ورود به سطح اختیار است .

رفتن به جلو مهم نیست بلکه خود رفتن مهم است .

یک قدم با اختبار ، برابر با مقدار زیادی حرکت جبری است .

البته اگر با اختبار سوار قطار شد حرکت او اختیاری است اگر چه قطار اورا جلو می برد .

همین طور اگر خود را در اختیار دین قرار دهیم ، و حفظ کنیم همه حرکتها از خود ما خواهد بود .

اگر تبعیت ،ناشی از بینش نباشد فرد در قدم اول می بایست همراه یک فرد بزرگ رفتن خیلی خوب است ، اگر تحمل داشته باشیم .

شخص اگر بینش داشته باشد و عمیقاً درک کند و خود را دراختیار دین قرار دهد ثبات می یابد و گرنه مقداری راه می رود و یک مرتبه باز می گردد ، سرعت اولیه این توقف را هم دارد چون بینش در کار نیست .

انبیاء با کسانی روبرو هستند که روی حساب پسند عمومی حرکت نمی کنند بلکه اینها از حرکت پسند عمومی ناراضی هستند .

ولی آنها که حرکت جبری دارند می گویند : ما راه پدر و مادرمان را خوب دیدیم و خودمان هم در همان راه حرکت می کنیم .

خروج از دنیا ” نه مردن ” بلکه خروج از شیوه قبل است .

توقف ناگهانی ، اوّلین ضربه احساس نیاز به انبیاء است .

تلاش های دانشمندان ، از عمق زمین و اوج آسمانها نشان این است که بشر نمی تواند به ندانستن راضی باشد .

اما شناخت کلّی ، گرسنگی می خواهد مثل این که بی جا یک لقمه بزرگ به بچه می دهیم ،تحمیلی شده که قبول نمی کند ولی خودش چند دانه برنج را بر می دارد و می خورد .

باید به دنیا فهماند که انبیاء چیزی را تحمیل نمی کنند بلکه باری را بر می دارند .

” و یضع عنهم اصرهم و الاغلال التی کانت علیهم ”

هماهنگی در عالم به ما می فهماند که چون در وجودمان نسبت به فکر احساس نیاز می کنیم و از سویی توانایی تفکر هم داریم پس فکرمان نتیجه بخش خواهد بود .

هماهنگی عالم می گوید که چیزی را که انسان به آن نمی رسد نباید به فکرش بیفتد . حتی جهان راه دنباله روان را سنگلاخ می کند تا کورکورانه حرکت نکنند . مطائب برای همین است . ولی راه اهل بصیرت هموار می شود .

البته اهل بصیرت مشکلات زیاد تری دارند ولی بر آنها سوار می شوند اما فرد اعمی و بی بصیرت حرکت زوری دارد و مشکلات بر اوسوار می باشد .

معنای اختیار

شعاع علم انسان را به ” مایحیطون به علما ” تفسیر می کنیم ، که نسبت به آن فرد مادی و انسان الهی ایمان کامل دارند اما خارج از این دایره که ” ما لا یحیطون به علما ” می باشد ، احاطه علمی نسبت به آن ندارند .

مومن در قرآن به کسی گفته می شود که به ” ما لا یحیطون به علما ” ایمان دارد یعنی ایمان به واقعیتی که در احاطه علمی آنها نیست پس ایمان به این قسمت یعنی اعتراف به این که در جهان حقایقی هست که بر آن احاطه ندارد . یعنی ایمان و اعتراف به این که من چیزهایی را هنوز نشناخته ام اما وجود دارد ، دانشمندان اگر بخواهند خود را از پوسته احاطه علمی خارج کنند باید فرضیه ها را مطالعه کنند زیرا برای این که خط مشی آینده خود را تعیین کنند باید پا را فراتر از علم بگذارند .

فرضیه ها برنامه آینده بشر هستند .

شعاع حدس انسان خیلی وسیع تر از شعاع احاطه علمی است .

بسیاری از دانشمندان نسبت به حدسیات خود با این که احاطه علمی دارند مؤمن هستند ، یعنی به ماورای احاطه علمی خود ایمان دارند .

ایمان ، راه شکستن پوسته احاطه علمی را باز می کند ، زیرا ایمان به ماورای علم است که می تواند او را از احاطه آن خارج کند .

احاطه علمی مثل یک زندان است برای انسان .

ایمان به ماورای علم موجب درهم شکستن محدودیت ، و زندان است یعنی زمینه را برای رشد بیشتر فراهم می کند.

انبیاء می کوشند که ایمان مردم را به معلوماتشان خلاصه نکنند آنها می کوشند بر شعاع دید انسان بیفزایند و اورا از محدود شدن و توقف برحذر دارند می گویند که واقعیت وسیعتر از معلومات مردم است کاری که انبیاء می کنند دنبال همان کاری است که جهان با انسان می کند .

سرعت حرکت جهان طوری نیست که برای همه مردم مفید باشد مدتها می گذرد و نسلها نیز می گذرد تا چیزی کشف شود ، اما انبیاء طوری دیگر رفتار می کنند .

می گویند شما به وسعت واقعیتها مومن باشید ، چون بسیار فراتر از معلومات خودمان است .

جهان ما را در خود پرورش می دهد و بعد خارج می کند .

یعنی از ” مایحیطون به علما ” خارج می کند .

و ما را به طرف جلو حرکت می دهد .

مقررات طبیعی به انسان فشار می آورد که جلو برود ، و انبیاء از جلو دست انسان را می گیرند و جلو او را باز می کنند .انبیاء چیزهایی در همان مسیر اضافه بر معلومات او می گویند . جهت ها یکی است . خروج از تاریکی به روشنی است .

استفاده از نیروی انبیاء اختیاری است ولی استفاده از فشار جهان جبری است و راه گریزی ندارد .

زیرا فشار دائم وطبیعی است .

انبیاء هیچ وقت جای کار بشر را نمی گیرند .

” هو الذی جعل لکم الارض ذلولا فامشوا فی مناکبها ….”

ما کارخودمان را کردیم ، حالا نوبت شماست زیرا ما آن را ذلول ساخیتم . البته انسان حتی اگر به چیزی ایمان هم داشته باشد باز می تواند خلاف آن عمل کند.

معنای اختیار همین است چه بسا که انسان دست به آتش هم بزند .

سیر علمی بشر به طرف علم مطلق است و از آینده غافل خواهیم بود ، مشیّت خداست که ما را به طرف علم حرکت می دهد .

امروز مکتبها می کوشند که نوعی از افراد را تربیت کنند که به ماورای معلومات فکر نکنند .

او اگر در راه کشف علوم کار می کند ، کشش قهری است . بنابراین ، چه بسا دانشمندانی که کار کشفیات علمی کرده و در آن تلاش می کنند و در عین حال دعوت انبیاء رانپذیرفتند .

یعنی انکار آنها مغایرت با کار علمی شان ندارد ، زیرا کار علمی آنها قهری و جبری است ولی پذیرش و ردّ انبیاء اختیاری است .

آنها در جمیع زمینه های علمی حال و گذشته و آینده ، تحقق و بررسی می کنند اما اینکه درباره انسان و آینده اش فکر کننند بی اعتنا هستند .

چرا وقتی دنیا می گوید درباره سوالات طبیعی فکر نکن می پذیریم ولی اگر شرع چنین چیزی را می گفت فریادمان بالامیرفت ؟

اگر همه چیز را به خاطر ریشه بودن اقتصاد فدا می کنند ، چرا ریشه اقتصاد نزنند به خاطر ریشه بودن انسان ؟ !

مگر اقتصاد اصل همه چیزها نیست ؟

مگر همه جیزها برای اقتصاد نیست ؟

پس همه را فدای اقتصاد می کنند ،

آیا اقتصاد برای انسان است یا انسان برای اقتصاد ؟ بی تردید اقتصاد برای انسان .

پس چرا اقتصاد را فدای انسان نمی کنند ؟

باید بدانند واقعا انسان چیست ، و بعداً بگویند اقتصاد انسان باید چگونه باشد .

پس چرا قبل از جواب به سوال اول برنامه اقتصادی وضع می کنند ؟

آنها که می دانند انسان و جهان حقایقی داند که بعداً کشف خواهد شد ،پس با چه جرأتی برنامه آتی برای آن وضع می کنند ؟

اگر بگویند : ” ما از باب ضروریات روز برنامه اقتصادی وضع می کنیم ، تا بعدا ً که حقایقی کشف شود و …” باز حرفی است و بهتر است از این که بگویند ” هر چه یم گوییم همان است که باید باشد ”

البته در صورتی که بگویند ” چون حقایق قابل شناخت نیست ، ما از آنها دست بر می داریم ، و به چیزهای دیگر می پردازیم ” دیگر دارای مکتب نیستند ، زیرا مکتب یعنی آنچه می گوییم واقعیت است نه این که از باب ضروریات .

قضاوت در مسأله ای که به آن احاطه نداریم ، ضد واقعیت است پسر برنامه وضع کردن برای انسان قبل از شناخت واقعی ، کاری است ضد واقعیت .

یک روز اگر فهمیدند که انسان باید آزاد زندگی کند ، چگونه امروز اقتصاد سیستمی برای او درست می کنند .

ادیان به این دلیل مورد نیاز هستند که واقعیت در دسترس بشر نیست . انسان محیط بر آن نیست .

اگر چنین نبود نیاز به پیامبران نبود .

بشر هر چه بیشتر پیش می رود شعاع واقعیت را وسیع تر می یابد . و نیاز بیشتر احساس می کند .

بشر امروز خیلی از واقعیت هایی که در دید دیگران هم نبود کشف کرده است .

وسعت واقعیات و درک آنچه به درد ما می خورد و لازم داریم واقعیت است نه حدسیات ، دلیل بر احساس نیاز به انبیاء است .

انبیاء برای ارائه واقعیتمی آیند .

از نظر علمی ، رشد می دهند و انسان را از حد شناخت خود بالا می برند .

آزمایش خداوند

انسان نسبت به خیلی چیزها علم پیدا می کند ، که مثلا مفید و خوب است . ولی دلیلی ندارد که به علم خویش عمل کند .

آنچه ما را بر آن می دارد که عمل کنیم تنها علم به واقعیت نیست ،بلکه قدرت –یعنی تعلّق به واقعیت – هم می خواهد .

یعنی علاوه بر شناخت واقعیت ها برای این که عامل به واقعیت هم بشویم باید تعلق خویش را نیز اصلاح کنیم ، باید تعلق به واقعیت ها داشته باشیم ، نه تعلق به عادات و هواهای خویش ، خیلی ها محور علمی شان صحیح است ولی از نظر علاقه عقب مانده اند . اگر متعلق به چیزی شویم مثل این است که دور آن می چرخیم .

نه چشم نتنها به کار می آید ، و نه دست تنها ،بلکه دست و چشم با هم اند ، قدرت و علم نیز با هم اند .

بازگشت همه حرکات انسان به یک انگیزه است –خود یادیگری ، اجتماع یا خلق و یا بالاتر که خالق باشد -.

و همه اشیاء را که میدان خواست اواست ، به دلیل همان خواست اولی می خواهد .

یعنی خواسته های متفرق انسان به یک خواسته واحد بر می گردد .

به دیگر سخن ، در عمل کثیر است ولی در واقع واحد است .

و یا به عبارت دیگر وحدت های آن نامرئی است ولی کثرتها مرئی .

من آب و پول و قدرت و زندگی را می خواهم واز آنها اسم می آورم اما نمی گویم که خودم می خواهم .

کسی که میخواهد خود را بکشد اگر واقعا خود را نخواهد در صدد نیست که مثلا با لباس اطو کشیده خود کشی کند .

کسی که می خواهد یک خانه راخراب کند در صدد نیست که از خرابی ریزه ها جلوگیری کند اما درخانه مسکونی از هر خرابی جلوگیری می کند .

تعلقات همیشه در احاطه علمی است .

ملاک واقعی دور زدن ، این است که انسان دور بالاتر از خود بزند یعنی انسان هر چیز را که برایش بیشتر ارزش قائل شد دور آن می چرخد .

قدیمی ها می گفتند خورشید دور زمین می چرخد ولی چنین نبود دور زدن زمین به دور خورشید کمال است زیرا از آن کسب حیات می کند .

پس انبیاء علاوه بر ارائه علم ارائه ی مدار واقعی نیز می نمایند .

اگر گاهی می بینیم که چیزی را تشخیص می دهیم که دارای ارزش زیادی هست ، ولی از چیزهای پایین تر دست بر نمی داریم ، به این علت است که واقعا ارزش اولی رادرک نکرده ایم .

انبیاء علم می دهند ، و انسان را در مدار می اندازند .

وقتی در مدار افتادیم حرکات ما فشار آور نیست اند .

حرکت و تعقیب در جهت خواست مدار برای انسان لذت بخش است و فشار ندارد .

قمری که از زمین پرواز می کند نیروی زیادی می خواهد ولی وقتی درمدار افتاد دیگر نیرو نمی خواهد .

ما چون در مدار خویش هستیم انرژی را برای کسب نان از ” خود خواهی ” کسب می کنیم .

گرسنگی و سرما بهترین نیرو ومشوق است .

وقتی خودم محور باشم و دور محور خویش چرخیدم حرکت به طرف نان و غذا یک حرکت طبیعی است .

زمین چون توانسته است مدار خود را نسبت به خورشید حفظ کند همیه از آن استفاده می کند اگر به ان نزدیک شود می سوزد و اگر دور شود استفاده نمی کند .

اما انسان اگر دست از خود کشید حاظر به زندگی نیست .

اگر دست از خودمان بکشیم هیچ انرژی برای هیچ کاری نداریم پس برای تغییر محور اول نیاز به یک بینش داریم .

نخست به او می گویند که باید دور چه بگردی و از چه چیز کسب انرژی کنی ؟

” و من کان یرید حرث الدنیا تؤته منها و ماله فی الاخره من نصیب ”

پس اگر محور ، خود و یا دنیا بود نیروی کسب انرژی پیدا می کند و پیشرفت می کند چنانچه خدا تضمین کرده است که در حدود همت و زحمت و تلاش او پیشرفت خواهد کرد . پس در خود گردیدن هم نتیجه دارد ، ولی از آخرت نصیبی ندارد زیرا روی قطب و محور دیگری نچرخیده است .

اگر انسان کمتر از آب و نان باشد ، باید دور خود بچرخد ولی اگر بزرگتر از اینها است باید دور چیزی بزرگتر از خود بچرخد .

به چیزی که از پراکندگی حفظش کند و در ک نار مبدأ حیاتش زیست کند باید تعلق پیدا کند .
” مالکم من إله غیره ” یعنی قطب و محور و دور آن گشتن یعنی اطاعت از او .

هر چه را محور قرار دهیم إله ما همان است .

إله برای هر موجودی همان هدف و قطبی است که به طرف آن می رود و دور آن می گردد .

انبیاء ما را از هدف ها وإله ها و محورهای جعلی و اتخاذی رها می کنند .

ادیان هیچ تفاوتی باهم ندارند ، زیرا همه می خواهند یک قطب معرفی کنند .

بنابراین بشر هر چه علم پیدا کند باز هم ایمان ندارد ، یعنی بر محور واقعی قرار نمی گیرد .

” کونوا قوامین بالقسط شهداء الله ولو علی انفسکم ”

برواقعیت تکیه کنید ، و شهادت علیه خودتان بدهید .

نسبت به قوم موسی می فرماید :

” فاقتلوا انفسکم ذالکم خیر لکم عند بارئکم ”

و در جای دیگر می فرماید :

” ولو انا کتبنا علیهم ان اقتلوا انفسکم او اخرجوا من دیارکم ما فعلوه الا قلیل منهم ”

اگر بگوییم خود را بکشید و از تعلق به دیار خویش رها شوید جز عده کمی انجام نمی دهند .

و در جای دیگر :

” ولو انهم فعلوا ما یوعظون به لکان خیراً لهم واشد تثبیتاً ”

یعنی کشتن نفس خیر است .

زیرا پا گذاشتن هوی بسیار سخت است .

و در جای دیگر :

” لهدیناهم راطاً مستقیما ”

اگردور خودت نچرخی به طرف خودم تو را می کشم .

اول دور خودت می چرخی اماحالا دور نمی زنی بلکه صراط مستقیم می یابی .

فرد به چیزی که عادت ندارد آزمایش می شود .

” انی خالق بشراً من صلصال …”

که از یک چیز گل آلود می آفرینم و وقتی به کمال رساندم و روح به او دادم به او سجده کنید .

به ابلیس می گوید : ” من ” انسان را آفریدم تا شرف انسان رابرساند اما شیطان درک نمی کند .

می گوید : من بهترم ، و از آتش هستم ” من نار ” .

واقعیت وسیع تر از شناخت ماست .

شیطان با همه عبادتش دور خودش می گشته است .

ملائکه دیگر که سجده کردند رشد کردند ،

زیرا آدم به آنهها تعلیم اسماء کرد ،

بنابراین ، آزمایش خدا چنین است . چیز دشواری که با نفس موجود سازگار نیست ، عرضه می کند . اگر قبول کرد ،بالا می آید و گرنه در خود غرق می شود . همانگونه که شیطان غرق شد و آنگونه که ملائکه بالا آمدند.

شرط کمال

موجودات در عرض واحد نیستند ، پاره ای زمینه ی رشد بقیه می شوند و پاره ای خود نمو کننده اند .

مثلا ً خاک و گیاه ، در یک عرض و سطح نیستند . خاک صورت خاکی را از دست می دهد و فانی می شود ودر این فنا بقا و حیات بهتری می یابد .

و در این صورت ، موت و حیات هر دو احساس می شوند ، پس این قانو به دست می آید که تا از حالت اول نمیرد ، زنده به حالت دوم نمی شود .

و این ، تبدیل کیفی بود .

در تبدیل کیفی ، موتی لازم است تا حیاتی به دست آید . قید ” خود ” را می زند و سرمایه گذاری می کند تا حیات بهتر به دست آید .

در تبدیل کمّی نیز چنین است ، یک دانه گندم در دل خاک مدفون می شود ، تا ده ها گندم به دست آید بنابراین باید قید یکی رابزنیم و متلاشی شدن آن را بپذیریم تا چنین نتیجه ای به دست آید .

حفظ یک گندم محیط خشک می خواهد که جوانه آن را بکشد .

باید بکوشیم از بین نرود ، ولی اگر حیات جدید و کمیّت بیشتری بخواهیم به فنای آن کمک خواهیم کرد .

باید بکوشیم که زودتر نابود شود .

شرط رسیدن به بقاء مافوق ، گذشتن از بقاء مادون است .

دو حیات ، جمع شدنی نیست .

اگر گندم رادر محیط مناسب از بین نبریم نتیجه ای بدست نخواهد آمد .

در ملاحظه گیاه و حیوان ، گیاه زمینه ای است برای حیوان .

گیاه فنایش موجب حیات حیوانی می شود .

شرط نخست در حیات حیوانی ، از قید گیاهی گذشتن است .

این فنا است ولی کمال گیاه در همین فناست .

ترقی در واقعیت با فنا و زوال در ظاهر و رویه ی کار ملازم یکدیگرند .

دست یابی به اولی ، لازمه اش پذیرش دومی است .

در ورزش نیروی فعلی بدن خود رازایل می کنیم ، ولی در معنی رشد است .

چیزی را از دست می دهیم ولی چیزهایی را به دست می آوریم .

آثار خستگی بعد از ورزش ، علامت از دست رفتن نیروهاست ، ولی تضمین نیروی بیشتر می شود .

انبیاء برای این آمده اند که در جایی انسان را مصرف کنند که به ظاهر فنا است ولی واقعاً کمال است .

قبل از اینکه بمیرد او را می میراند ، می گویند تو برای خودت نباید باشی ، و گرنه مثل این است که خاک و گیاه برای گیاه وحیوان برای حیوان باشد .

مگر کمال هر چیز در این نبود که فنا شود ، برای چیزی غیر از خود ؟ پس انسان برای خود یا خلق فنا شود ، چه یک نفر و چه مجموع انسانها .

زیرا به هر حال از مرز انسان بالا نرفته ، پس انسان باید خود را فنای بالتر از خود کند باید بالاتر از انسان را پیدا کند ، و اگر مافوق خود را پیدا نکرد از بین می رود .

خاک باز هم خاک می ماند ، ولی انسان ، انسان نمی ماند ، زیرا مدت محدودی می تواند استفاده کند .

انسان از مرحله خاک و گیاه و حیوان بالاتر رفته است . اگر سقوط کند سالم نخواهد مان و خورد می شود .

باید جای فنای خود را پیدا کند .
” و من یشرک بالله فکأنما خرّ من السماء ”

یعنی اکنون که انسان شده ای ، به آسمان رفته ای ، پس مواظب باشد .

کسی که مشرک می شود مثل این است که از آسمان سقوط کند .

تفاوتی نمی کند چه سنگی را شریک کرده باشد یا خودش را و یا قدرت انسانی بالاتر و یا هر چیز غیر خدا.

و بالاخره اگر نیروی خود را صرف کار کنیم تباه شده ایم زیرانیروی خود را از بین برده ایم . و اگر جهتی الهی نداشته باشد ، تحلیل نیرو باعث کمال نخواهد شد .

زیرامثلاً نیروی خود را صرف یافتن یک فرش می کنیم .

البته اگر جهت الهی باشد باعث کمال خواهد شد .

تعلق گاهی سبب رشد است و زمانی باعث ضایع شدن انسان می گردد تعلق به بالاتر سبب رشد ، وبه پایین تر از خویش ، سبب ضایع شدن است . انسان حرکت قبلی داشته تا به اینجا رسیده است . پس باید حالا هم به جلو حرکت کند .

تعلق به مافوق باعث حرکت تکاملی است و تعلق به پایین سبب حرکت ارتجاعی است .

ارتجاع ، یعنی تعلق به مادون،

انبیاء انسان را از ارتجاع نجات دادند .

مسیر تعلق را واضخ کرده و جای بالاتر رانشان می دهند و بدینسان حرکت تکاملی انسان ادامه می یابد .

غرائز وشیفتگی های ادی منطبق با حرکت ارتجاعی است ، ولی درون جوشان قناعت ناپذیر انسان ، کشش متوازی با حرکت فطری و تکاملی است .

” اختیار ” همان حالت بین دو حرکت تکاملی و ارتجاعی است .

” انّا هدیناه السبیل اماشاکرا و اماکفورا ً ”

یعنی هدایت سبیل به عهده ماست و آشنا نمودن انسان به اینکه این راه دنبال حرکت تکاملی است و آن را ه بازگشت و ارتجاع است نیز وظیفه ما است .

اما انسان اختیار دارد که هر کاری می خواهد بکند .

می تواند از هدایت ما تشکر کند ودر آن راه بیابد ، مثل ابراهیم .

” شاکرا لآنعمه اجتباه وهداه الی صراط مستقیم ”

پس انتخاب راه هدایت به وسیله ابراهیم سبب بزرگی او شده است . ” الیس الله باعلم بالشاکرین ”

انتخاب نبی پس از شاکر بودن شخص است ، یعنی نبی از همه نعمت ها در راه خدا استفاده کرده است از نعمت چشم و گوش و دل در راه شناخت استفاده نموده و به دیگر سخن شاکر بوده است .

” ولمّا بلغ اشدّه اتیناه حکما و علما و کذلک تجزی المحسنین ”

شرط جزاء چنین علم و حکمی محسن بودن است ، همانگونه که شر استجابت دعا مؤمن بودن است .

” وکذالک ننجی المؤمنین ”

یعنی که به هیچ راهی چاره نداشه باشد و آنگاه دعا کند .

باری ؛ خود ظالم هستیم و خدا راتبرئه کرده و بگوییم که هیچ کس مؤثر نیست .

” ان لا اله الا انت سبحانک کنت من الظالمین ”

” افغیردین الله یبغون و له اسلم من فی السماوات والارض ”

می گوید : در حالیکه بزرگتر از این ها ، که دنیا باشد ، تسلیم اند چرا اینها غیر از خدا را می طلبند ؟

مثل این که به بچه می گوییم ، همه این غذا را خوردند تو چرا نمیخوری ؟

یا می گوییم من بزرگتر از تو رازده ام با من دست و پنجه نرم می کنی ؟

به هر حال ، می گوید ماتا اینجا انسان را آورده ایم ، ولی از اینجا چون به او شناخت داده ایم باید خودش راه را دامه دهد ، البته می تواند ادامه ندهد ، چون اختیار دارد به خلاف آن موجوداتی که شناخت نیافتند ، و جبراً آنها را جلو می بریم .

انسان را تا اینجا ” رهبری ” کردیم ولی از این پس ” راهنمایی ” می کنیم .

انسان نسبت به درون و اعضاء داخلی و نیز در رحم مادر ، همه رهبری می شود .

پس هدایت جبری با قدرت شناخت از بین می رود .

“قال ربنّا الذین اعطی کل شی خلقه ثم هدی ”

درک هدایت باخلقت ، توأم ودنبال آن است .

انساندل به هر چیزی که بست در همان سطح قرار می گیرد و ازهمان سنخ می شود .

در تربیت باید بسیار به این نکته توجه کرد .

اگر تعلق داشته باشیم اگر چه در کاری شرکت نکنیم ولی نیّت کنیم تأثیر فوق العاده دارد و با کسب تعلق و لو در قصد ، کسب اجر می شود .

حضرت علی علیه السلام در گیر و دار جنگ جمل می فرمود :

” شهدنا قوم کانوا فی اصحاب الرجال ”

زیرا وقتی به دنیا آمد و راه ما را تأیید کرد و به ما تعلق یافت گویا با ما در این جنگ شرکت کرده است .

تأکید بر تولی وتبری از همین جهت است .

تولی و تعلق با کسانی که خدا بر آنها غضب کرده با دوستی خدا ناسازگار است .

در روایت داریم که برای ازدیاد ایمان سوره ممتحنه را در نماز بخوانید که در آن به تولی و تبری زیاد توجه شده است .

” من یتولهم منکم فانه منهم ”

دوستی با کفار سبب عضویت در گروه آنها می شود .

وابستگی به دنیا نیز ما را به خطا می کشاند.

در جنگ خندق انصار می گفتند : سلمان علی الرحمه از ماست ، مهاجرین نیز می گفتند که : او از ماست . ولی حضرت علیه السلام فرمود : از ماست .

در این جاست که رعایتن حق اخوت سخت می شود . زیرا مثا دوستی با ائمه علی السلام ملازم با دوستی همه اعضا ء دیگر است که محب آنها هستند .

سید اسماعیل حمیری محب اهل بیت علیه اسلام بود ، که از معاصرین امام صادق علیه السلام است و قصیده معروفی درباره غدیر خم دارد ولی شارب خمر هم هست .

امامعصیت او از باب مبارزه با خدا و کوچک نمودن خدا نبود .

” لا لانک اهون الناظرین بل لانک یا رب خیر الساترین ”

مکتب

وجود مکتب به واسطه پیدایش سؤالاتی است که خود به خود پیدا می شود انسان می تواند لباس و خوراک خود را عوض کند ولی نمی تواند سوال درونی را خفه کند .

زیرا سؤالات طبیعی به واسطه طبیعی بودنشان ریشه دارند ،یعنی هیچ انسانی نمی تواند با اراده ، ریشه سؤالات طبیعی را از میان ببرد و اساساً مسائل قرار دادی چون تربیت و …. در ریشه کن نمودن آن مؤثر نیستند .

این سؤالات تنها با جواب آرام می گیرد ،درست مثل خواب و غذا .

البته گاهی غفلت حاصل می شود ، ولی این دلیل طبیعی نبودن آن نیست کما این که گاهی انسان گرسنه اشتها سوز می شود .

گرسنگی و خواب وسؤالات طبیعی ،قرار دادی نیستند .

باری ، وجود مکتب ها به دلیل اصل نیاز ، و وجود سؤالات طبیعی است .

لکن ، جوابها یا واقعی اند و یا ضد واقعی ، ولی هر دو در این که سکون می دهند و جواب می دهند حرفی نیست . همانگونه که نیاز به خوراک با خوردن غذا از بین می رود اما اگر مفید بود رشد می کند و اگرنبود فقط سیر می شود . برنج مسموم اول آدم راسیر می کند و احساس گرسنگی را از بین می برد ولی بعداً آدم را می کشد ، پس چه صحیح و چه غلط احساس نیاز را از بین می برد .

این جوابها هم بعضی سیری ایجاد می کنند و نوری می دهند و بصیرت و بعضی سیری و تاریکی و کوری و ….

و به هر حال گسترش می یابند .

بر این اساس می توان گفت که گسترش مکاتب گاه به دلیل حقانیت آنها نمی تواند باشد .

و از یاد نبریم که ، پاسخ واقعی به انسان بصیرت می دهد و ایجاد حرکت و قدرت می کند .

و پاسخ ضد واقعی سلب تحیِّر و نیز سلب اشتهاء.

لذاست که اگر کسی به مکتبی نپیوست زود به دین نزدیک می شود و به همین جهت است که اسلام اجازه تبلیغ به مکتب های دیگر نمی دهد . مثلا ذمی حق تبلیغ ندارد .

ضد واقعی در گرماگرم حرکت جلو می رود به شرط اینکه در همه مسائل توجه نکند .

یعنی اگر به سؤالات طبیعی توجه کند حرارتش کم می شود به خلاف واقعی که بررسی و تحقیق به قدرت اضافه می کند ولی در ضد واقعی تحقیق و بررسی از قدرت می کاهد .

” ویزید الله الذین اهتدوا هدی ”

” انهم فتیۀ آمنوا بربهم و زدناهم هدی ”

” الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور والذین کفروا اولیاء هم الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات ”

” الله نور السموات والارض مثل نوره کمشکاۀ فیها مصباح المصباح فی زجاجه الزجاجه کانها کوکب دری یوقد من شجرۀ مبارکۀ زیتونۀ لاشرقیۀ ولاغربیۀ یکاد زیتها یضی ء ولو لم تمسسه نار نور علی نور یهدی الله لنوره من یشاء ”

از دور تنها زجاجه را می بینیم ، ولی نور از مصباح است .

مثل لامپکه از دور سیمهای داخل آن دیده نمی شود .

خدا را هم فقط آثارش را می بینیم .

چشم ما قدرت دیدن خود او را ندارد .

ما می توانیم نور آسمان و زمین را که آثار خداست ببینیم .

نور خدا متمایل به غرب وشرق نیست بلکه معتدل است ، علت بقاء او هم همین است زیرا که او حرکت موجی ندارد ولی همه موجودات چنین حرکتی را دارا هستند .

اگر پاک و بی غرض شویم ” من یشاء ” در نتیجه او ما راهدایت می کند .

مشیّت او بر محاسبه و حکمت و شناخت متکی است . هدایت نیز بر حقیقت و واقعیت استوار است ، هر کس طلب اصیل کرد، صفا داشت راه نیز برایش روشن بود .

همه عقب ماندگی ما به واسطه وضع اعراض و آشفتگی درون ماست .تسلط شیطان به معنی قدرت شیطان نیست . بلکه آشفتگی درونی ما چنین امکانی را به او می دهد .

” ان الذینتولوا منکم یوم التقی الجمعان انما استترلهم الشیطان ببعض ما کسبوا ”

” قال معاذالله آن نأخذ الّا من وجدنا متاعنا عنده ”

یعنی خدا هم و شیطان هم و یوسف هم آن چیزی را می گیرند که متاع مورد نظر خود را در آن ببینند .

خدا فقط پاکی و حقیقت را می خواهد .

خدا بشر را روی زمین پخش می کند و آنگاه زیر ورو کرده و سهم خود را بر می دارد و بقیه هم سهم خود را بر می دارند .

او خود قدوس است ، وباید پاکی ببیند و آنگاه بمیرد .

شیطان جرثومه حیله است ، او هم از بین ما مطاع خو را می گیرد .

پس “من یشاء ” یعنی ” من وجدنا متاعنا عنده ” ودر آخر آیه می فرماید ” مثل می زنیم و خدا علیم است ، یعنی مثل کسی حق است که علیم باشد .

ودر دنبال آن آدرس نور خدا را می گوید که کجاست .

در خانه هایی که خدا اذ ن داده که در حال رفعت باشد ،بیت حقیقت روز به روز بالا می رود و در آنجا فقط یاد خدا است در آنجا دلها نیز همینطور است .

در آن بیت تسبیح خدا می شود بوسیله مردمی که در حین معامله هم از یاد خدا غافل نمی شود .

تجارت عامل سود دهندگی است ولی در معامله جهت سودگیری مطلح نیست ، بلکه انگیزه مهم تبدیل است .

در این جا نه انگیزه سود و نه انگیزه تبدیل و نه حواس جمع – برای اینکه کلاه سرش نرود –هیچ کدام آنها را از خدا غافل نمی کند .

در عین حال که سر تا پا پاک است خوف هم دارد ، یعنی صالحی که خائف نیست قبول ندارد .

نور الهی از اینها بهدست می آید .

انسان مطلع نور الهی است .

در اینجا معلوم می شود که نورخدا در انسان هم پیدا می ود یعنی انسان می تواند مشرق نور الهی باشد .

در آیۀ الکرسی از لفظ اخراج معلوم می شود که جهان محل حرکت است یعنی سرتاسر عالم حرکت است .

انسانها یک پارچه حرکت هستند .

اما دو جهت داردند ،

پس اینجا جای حرکت است و دارای دو جهت،

که راه واقعی فقط راه خداست ، اما راه ضد واقعی ، به تعدا اولیاء که طاغوت ها باشند خواهد بود .

انسان حتی اگر طغیان هم بکند آخرش بنده خدا است یعنی استقلال در کار نیست بلکه نافرمانی است سلب استقلال می کند و اثبات طغیان . واصالت به خدا باز می گردد .

وقتی شخصی یا هر موجودی دارای قدرتشد اگر بتواند خود را ببیند و بر خود آگاهی پیدا کند مسیر او با مسیر موجودات غافل از خود خیلی تفاوت پیدا می کند .

۱- طالب شناخت است .

۲-خود را کنترل می کند به وسیله شناخت ، یعنی جون کنترل لازم است لذا او با شناخت خود را کنترل می کند .

۳- گذشت زمان در او موجب بروز سوال می شود ، و هر چه را که تازه دید از خود درباره ی او سؤالات جدید تری می کند.

اماشخص غیر خود آگاه حرکت قهری و غریزی دارد ، کنترل او به صورت خود کار است ، وبا گذشت زمان حرکاتش عادی تر می شود .

لذا در فرد خود آگاه نیاز ، تدریجاً تقویت می شود و هر چه آگاهی بیشتر شود نیاز نیز بیشتر خواهد شد ، وهر چه بیشتر می بیند و شعاع دید او پیش می رود بیشتر می پرسد .

اما پایان فرد نا آگاه به تمام شدن نیرو و قوه منجر می شود .

فرد خود آگاه هنوز نیرو دارد ،ولی رغبت ندارد ولی غیر خود آگاه تا پایان قدرت رغبت دارد .

خود آگاه با بصیرت می رود و چون سوال برایش زیاد شد باز می ایستد ولی غیر خود آگاه چشم بسته پیش می رود ، تا از قدرت بیفتد .

اگر کسی بتواند انسان را مثل مهره ای بی حس و نا آگاه بسازد ، خواهد توانست بشر را به شکل دوم یعنی ناخود آگاه در آورد وگرنه انسان همیشه به شکل اول است .

اشتغالات باعث گرفتن ، و از بین رفتن سوال هستند و شوق به سوی شکل دوم .

ولی بشر فطرتاً بهشکل اول است و تا مدتی حرکت نیز به شکل اول ، ولی بعد ممکن است منقلب شود ، و تبدیل به شکل دوم شود .

هر مکتبی که بنیادش ر طرز فکر اول است و از آگاهی بر خود آّ خورده کوشش می کند این سؤالات را در شخص زنده کند ، و هر مکتبی که رشد خود را در رکود و غفلت ازخود می داند قصد مهره ساختن دارد .

مثلاً من که هستم ؟کجا هستم ؟ و اینجا کجاست ؟

هر کس انسان را کم اهمیّت بداند قصد مهره ساختن دارد و از حالت طبیعی می خواهد بشر را بیرون برد .

یک انسان وقتی رشد اوطبیعی است که همراه رشد جسمی ، رشد فکری ، عقلی ، تدبیری و آگاهی همراه داشته باشد .

یک شاخه درخت وقتی می خواهد پیدا شود متناسب را رشد شاخه تمام اعضاء درخت رشد می کند و رشد آن همه جانبه است .

لذا وقتی جمیع صفاتبشر در راه رشد بود رشد او طبیعی است و الّا نه .

و آن مکتبی طبیعی است که این خواسته ها را جواب دهد ، و رشد همه جانبه دهد و اگر مکتبی یک جنبه را خفه کند یا منحرف کند غیر طبیعی است مثل رشد شاخه بدون رشد سایر اعضاء درخت .

اگر چراغ ماشینی که ۱۵۰ کیلومتر سرعت دارد با چراغ دوچرخه هم نور باشد سقوط او حتمی است چون در این صورت آینده نگری ماشین کم است .

وقتی شخصی حوالی خود رادید و دید که هر چه بیشتر می رود سؤالات او زیادتر و جوابها کاملتر می شود می فهمد که در مکتب درستی است .

شما از وقت نطفه تا سن رشد یک مسیر مشخص دارید ، و حرکت طبیعی دنباله همین حرکت است و بقیه را ها انحرافی است .

فط یک راه بر حرکت طبیعی استوار است لذا فقط یک مسیر درعالم و و یک واقعیت در جهان باید وجود داشته باشد .

یعنی دین یکی است ، و آن دینی است که کاملاً بر حرکت طبیعی انسان بنا شده باشد تا در نتیجه او را منحرف نکند ، و اگر هم در این راه مرد ، مثل ماری است که پوست می اندازد ودر قالب دیگری رشد می کند .

مرگ در مکتب صحیح ، یک تغییر پوستی است وتبدیل شکلی که تغییر جهت در تکامل انسان ندهد .

حیات این مکتب بر بیدار نگهداشتن انسان نسبت به سؤالات طبیعی او است زیرا اینها هستند که او را در راه طبیعی محکم نگه می دارند .

حیوانات چون قدرت انتخاب ندارند ، تا مرحله مرگ اجباراً پیش می روند ، لکن کنترل بشر به طورخود مختاری او است لذا انتخاب راه متفاو ت می شود .

بچه گرگها همه درنده اند ، و بچه گوسفندها همه رام هستند.

اما بچه های بشر همه یکسان نیستند گاهی از انها درنده تر و گاهی اینها رام تر اند .

انسان تا حد رشد اجباری رشد می کند ، در سن رشد احساس می کند که اختیار دست او است و احساس می کند که در تعیین راه ، رهبری می خواهد حتی ممکن است بفهمد که دنباله حرکت طبیعی او مایه ی تکامل او است اما نمی داند برنامه این بقیه راه چیست ؟

اینجا دین می آید ، و آن را به او می نمایاند . هر کس تعلق او به مهره شدن بیشتر بود از این مسائل بیشتر دور می شود .

وهر کس تعلق کمتر دارد و از مهره شدن دورتر است او احساس نیاز می کند و رغبت پذیرش زیاد دارد .

لذا دین یک موضوع بغرنج نیست بلکه خیلی عادی است .

دین دو برنامه دارد :

۱- احکام ( برنامه حرکت )

۲- عقاید ( جواب سؤالات طبیعی و تکثیر بینش )

شخص سوال می کند بعد از دنیا ، من فانی هستم یا باقی ؟ چه می شوم ؟ و دین جواب می دهد .

لذا مومن کسی است که از روی بصیرت می بیند که چنین وچنان است . از لوازم سیستم موجودات عالم می فهمند در این نظام محاسبه هست . و لغو نیست ، یعنی با یک نگاه به عالم می فهمند که :

۱- لغو نیست ، بلکه هدف دارد.

۲- محاسبه دارد .

۳- اگر همین جا ختم شود پوچ و بی نتیجه است .

باری ؛ کسی که قبول می کند که ” چه ” است ، راه ترقی او باز است .

اما کسی که معترف به عیب خود نشده تا ابد در جهل مرکب است ، عیب خود را به گردن عالم می چسباند ودر صدد اصلاح خویش بر نمی آید ، هر چند سرش به سنگ زمانه بخورد ، مقصر را عالم می داند ، نه کم بینی خود .

عالم به جز حرکت طبیعی کلی خویش را قبول ندارد ، و جز این حق ، چیزی نمی گوید و هر کس خود را با این حرکت تطبیق ندهد عالم با او نزاع می کند و عالم که بنا نیست تسلیم او شود در نتیجه نابودی اوحتمی است .

عیسی علیه السلام به شیطان می گوید : میدانی چه عاقبت داری ؟ مایلی برگردی ؟ من شرائط آشتی را با خدا صحبت می کنم …..بگو که بد کردم و پشیمانم .

شیطان گفت : چرا من بگویم ؟ چرا او نگوید ؟

این مثل آدم مغرور است که گناه خویش را گردن عالم می گذارد . ” و من یکسب خطیئۀ او اثماً ثم یرم به بریثا فقد احتمل بهمتانا و انّما مبینا ”

یعنی ، با چسباندن گناه خود به فرد بی گناه ، گناه اضافی دیگری با خود حمل کرده است یکی اثم ، و دیگری بهتان .

هر کس با نظام طبیعی وفق پیدا کند رشد داده می شود ، چون حق و حقیقت است ، یعنی طبیعت حق را رشد می دهد .

و نیز باطل را زایل می کند و هر کس با اومخالفت کند نابود خواهد شد .

انسان الهی

از دیدگاه انسان الهی ، طبیعت با همه ابعاد و شئون آن وابسته به هستی و از اسرار و آثار آن به شمار می آید و هستی را نیز ناشی از اراده خداوند می داند اما افراد مادی و ماده گرا خیلی راحت و بدون هیج ابهام طبیعت را حاکم بر جهان می دانند و جمیع مسائل را به طبیعت نسبت می دهند .

بنابر این انسان الهی اوامل طبیعی و مقررات آن را متکی به یک پشتوانه می داند و ارزش آن مقررات و عوامل نیز به همان پشتوانه آنچنان که در پول ارزش واقعی را به پشتوانه آن می دهیم چرا که پول خود کوچکتر از آن است که به تنهایی به کار آید و پشتوانه نیز بزرگتر از آن است که خود مستقیماً در معامله دخیل باشد .

عوامل طبیعی درست به پول می ماند آنچه عملاً می بینیم همین عوامل طبیعی است یعنی همان چیزی که مادی می بیند . اما یک اسکناس هزار تومانی را واقعاً به خاطر پشتوانه اش ارزش می دهیم و ما تمام ارزش را از آن پشتوانه می دانیم . کاغذ اسکناس شریک پشتوانه نیست . بلکه به اتکاء پشتوانه کار می کند چه بسا بدون پول هم معاملاتی صورت بگیرد .

کار خدا نیز به وسیله عوامل طبیعی است . اما بسیار زشت است که کارها را به خود عوامل طبیعی نسبت دهیم ، او را نادیده بگیریم .

و بسیار جاهلانه است که عوامل طبیعی را شریک خدا بدانیم چه بسا بدون عوامل طبیعی هم خدا کارهایی انجام دهد .

مثلاً جریان عادی و طبیعی تبدیل خاک به انسان ، در ابتدای خلقت این است که این کار به طور تدریج و با گذر از مراحل ، و با عوامل طبیعی انجام شود ، ولی هیچ بعدی ندارد که این کار بدون دخالت مراحل ، انجام شده باشد ، زیرا انسان الهی کارها را در شکل کار عوامل طبیعی منحصر نمی داند ، اگر چه عوامل طبیعی را با جمیع مقرراتش محترم می شمارد .

انسان الهی ، آدم رااز همان ابتدای خلقت دارای تمدن و علم و صاحب لباس معرفی می کند ، و او را معلم ملائکه می داند ، او را بت پرست نمی داند ، نه اینکه ابتدا وحشی و بت پرست بوده و بعد متمدن و موحدّ شده باشد ، بلکه بت پرستی را ناشی از انحراف مسیر اولیه می داند ، کتاب های درسی به بچه های ما می آموزد ، که انسان در دوره های مختلف چگونه بوده است !!

در حالیکه انسان الهی ، هرگز قبول ندارد که مثلاً انسان اولیه لخت و عریان بوده است ، و به صورت وحشی ها زندگی می کرده است .

به هر حال ، انسان الهی قوانین طبیعی را مستقل نمی داند ، بلکه قوانین را ازآثار او می داند .

قانون شکل متبلور و مجسم اراده خداوند است ، اما او مجبور نیست که تابع قانون باشد !!

اگر معتقد شدیم که آتش خودش می سوزاند ،کافی است که حق را به مادی داده باشیم .

نباید دست خدا را در سوزاندن آتش نادیده بگیریم ، خلاصه یا باید الهی باشیم ، وب پذیریم که هیچ حرکتی بدون دخالت خداوند انجام نمی پذیرد ، چه منطبق با قوانین طبیعی باشد ، و چه نباشد ، و یا باید مادی باشیم ، و تمام کاها را به خود طبیعت نسبت دهیم و غیر از قوانین طبیعی هیچ چیز را نبینیم .

انسان در حقیقت یک شخصیت دارد و به تعبیر قرآن :

” ما جعل الله لرجل من قلبین فی جوفه ”

از این جهت که یک قلب دارد ، پس یک عقیده و یک هدف اصلی بیشتر نمی تواند داشته باشد ، پس باید چیزهای دیگری را به تبّع این هدف اصلی انتخاب کرده باشد ، و این ، همان معنای طولی بودن و کشف یک رابطه طولی بین وظائف اجتماعی ، سیاسی، و اقتصادی ، ودینی و دنیایی است .

و انسان در همین رابطه طولی است که می تواند بین مسائل مختلف ، و وظائف گوناگون براحتی جمع کند و همه را به رشته علاقه ومحبت خود بند کشی نماید بطوریکه توجه به یک برنامه موجب سلب توجه و سلب علاقه از برنامه ها نشود ، و در این صورت نه دنیا او را از فکر خدا و آخرت غافل می نماید ، و نه توجه به آخرت وی رااز سهم و بهره دنیایی خویش غافل و بی توجه می دارد .

اما اگر مطلوب و منظورهای دیگررا ، بجای دنباله هدف اصلی بصورت مطلق و اصلی پذیرفته باشد ، در اینصورت هر توجه و التفات به سایر مطالب موجب غفلت و انفصال از هدف اصلی می شود .

در این حال کمترین توجهی به چیزی از چیزها وکوچکترین علاقه به مطلبی از مطالب موجب از یاد رفتن هدف اصلی و فراموش شدن مقصد نهایی خواهد بود .

انسان نمی تواند دوهدف اصلی داشته باشد چون دو قلب ندارد .

هر انسانی که به چیزی به صورت اصلی نگاه کرد دیگر مکن نیست به دیگری به نظر تشریفاتی و تبعی نگاه نکند .

هر انسانی مقصدی را بصورت آزاد و مطلق پذیرفت دیگر هیچ مقصد و مطلبی رانمی تواند جز به صورت طفیلی و تشریفاتی قبول کند .

تمام مقاصد دیگر اگر بتواند با آنچه انسان به آن دل بسته است موافقت داشته باشد ، به صورت طفیلی و تبعی مورد توجه قرار می گیرد ، و اگر به آن هدف خاص مربوط نباشد مسلماً به صورت تشریفاتی و اسمی و ظاهری مورد قبول است .

هر چیز از امور دنیوی که بتواند نظر انسان را جلب کند بلافاصله انسان را از هدف خدای خویش ساقط و سرنگون می کند ، این امر دنیایی می تواند از قبیل مال و نعمت باشد ، و می تواند از قبیل اسم و شهرت و عنوان ومحبوبیت و معروفیت وبرتری وشکوه و جلال و عزّت و افتخار باشد .

انسان به هر چیزی دل بست گرفتار همان است . و بس ، و بطور طبیعی همان چیز مرکز ثقل تعلقات دیگر او می شود .

انسان نمی تواند دوچیز را در عرض هم دوست بدارد ، چون امکان ندارد انسان دو هدف اصلی و اساسی داشته باشد .

در چنین شخصی ، توجه و تعلق به مبارزات سیاسی موجب دور شدن از قطب دینی می شود . زیرا مقصد دینی خود انتخاب نکرده ، بلکه مستقل از هدف الهی و دینی به طرف یک هدف اجتماعی جلب و جذب شده است .

هر چه انسان را جلب کند ،هر چند تعلقات اجتماعی و یا خصلت طبقاتی باشد ،همان ، قطب تعلقات و محور خواسته ها خواهد شد و بقیه امور حتی عقاید دینی دستخوش تغییراتی می شود تا در طیف این قطب مغناطیسی گنجانده شوند ، و اگر مزاحمتی برای هدف اجتماعی فراهم آورند یا طرد ونفی خواهند شد ، و یا چنان توجیه و تأویل می شوند که بتوانند در خدمت هدف اجتماعی بکار روند .

و همچنین اگر عقیده ی دینی بدون کشف یک رابطه طولی بین وظیفه دینی و فعالیت اجتماعی قطب خواستهای فرد باشد ، در این حال یا وظائف اجتماعی که فرد آنها را در طول مقصد دینی نمی داند تعطیل می شود ، و یا به شکلی در می آید که بالاخره در طول هدف دینی قرار می گیرد ، و با توجیه و تأویل هایی بکار می رود که ناسازگاری بین این دو وظیفه ، در پرده قرار می گیرد .

اماآن کس که توانسته باشد رابطه طولی را بین هدف دینی و وظیفه اجتماعی کشف کند ، به هیچوجه به چنین دردسرهاو تحیرها و سرگردانی ها مواجه نمی شود ، در چنین شخصی توجه و تعلق به وظائف اجتماعی موجب ازدیاد توجه به وظائف دینی است ، نه از یاد رفتن آن .

و همچنین توجه به هدف دینی و ایمانی موجب بیدار شدن احساس وظیفه اجتماعی است نه تخدیر و رکود و توقف آن .

پس در این حالت است که شخص می تواند به جمیع کارهای دینی و سیاسی و اجتماعی حتی تحصیلات رسمی خود بپردازد ، بی آنکه دل مشغولی به یکی ، موجب حواس پرتی از دیگری شود .

در مسأله دنیا و آخرت هم همین اصل برقراراست . یعنی هرکس توانست بین دنیا و آخرت رابطه طولی را کشف کند ، توجه به آخرت موجب توجّه ودقّت وی در امر دنیا می شود . همانطور که توجّه به امر دنیا موجب پیشرفت وبهبود برنامه اخروی وی می گردد .

و آن کس که رابطه طولی را بین دنیا و آخرت در نظر نگرفته ، هر گونه توجّه و ارتباط و عمل در دنیا ضعف رابطه و کمی توجه او به آخرت خواهد شد .

و از این جاست که دنیا و آخرت می توانند همدوش وهمکار باشند و می توانند نقیض و مخالف و در پیککار با یکدیگر قرار گیرند . و این بسته به کیفیت رابطه انسان با دنیا و آخرت و نحوه برداشت شخص از آن دو خواهد بود . و در این فراز مختصر از نهج البلاغه اشاره بلیغی به این دو طرز تفکّر دیده می شود : ” من نظر الیها اعمته و من ابصر بها بصّرته ” ؛

هر کس نظرش به دنیا باشد ، دنیا بصیرت او را می پوشاند ، و او را کور خواهد نمود و هر کس دنیا را وسیله بصیرت و آئینه عبرت قرار دهد دنیا او را بصیر خواهد ساخت . و نابینایی را از او برطرف می سازد .

در هر دو حالت انسان یکی است و دنیا یکی است اما نحوه ی ارتباط انسان و دنیا تفاوت دارد .

باری ؛ منظورش دنیا بود به وسیله دنیا نابود و نابینا می شود و هر کس دنیا وسیله هدفش بود و آئینه جمال محبوب او ، وراه به سوی مقصود وی ، همین دنیا مرکب خوبی برای رسیدن به مقصود او خواهد بود از این جهت هر جا که مذمت از دنیا می شود یا کلمات هدف و محبت و علاقه و مقصد با آن همراه است و یا از مضمون آن فهمیده می شود چون : ” حبّ الدّنیا رأس کلّ خطیئۀ”

و یا آیات کریمه :

” ما لکم اذا قیل لکم انفروا فی سبیل الله اثاقلتم الی الارض ارضیتم بالحیوۀ الدنیا ”

که رضایت همان هدف قرار دادن و به آن قانع شدن است .

” الذین رضوا بالحیوۀ الدنیا واطمأنوا بها ” ، که هسته مرکزی مذمت ، رضایت واطمینان به دنیا است .

منظور از محبت و علاقه به دنیا این است که انسان محبت بی واسطه به دنیا داشته باشد و همین کشش است که انسان را از مقصد اصلی خود باز می دارد .

هر چیز را که انسان بی واسطه چسبید ، از دین و ایمان که علاقه بی واسطه به خداست باز می ماند .

انسان فقط به یک چیز می تواند علاقه بی واسطه داشته باشد ، وبه بقیه چیزها به واسطه ، علاقه مند می شود ، حتی ممکن است فردی که علاقه بی واسطه به دنیا دارد به دین به واسطه دنیا علاقمند شود ، و از این رو امام حسین علی السلام فرمود :

” الناس عبید الدنیا والدین لعق علی السنتهم یحو طونه ما دارت معائشهم فدذا محصّوا بالبلا ء قلّ الدّیّانون ”

مردم بطور رسمی بندگان خدا هستند و دین به صورت اسمی بر زبان آنها جاری است .

دین را نگاهداری می کنند تا آن زمان که معاش آنها رو به راه است ، و چونن در بوته بلا آزموده می شوند دین دارها کم خواهند آورد .

اصولا انسان می تواند محبت بی واسطه یا با واسطه را از روی آثار عمل تشخیص دهد آن کس که فعالیت اجتماعی او مطلوب و محبوب بی واسطه او است مسلماً اثرش در ضعف رغبت او و توجهش به امور دین ظاهر می شود و آن کس که فعالیت او در هر زمینه موجب تشدید علاقه او به نماز و انس با حق می شود این دلیل آن است که علاقه اش به آن عمل به خاطر خداست و نیتش در آن کار خالص است .

” فمن کان یرجو لقاء ربه فلیعمل عملا صالحا ولایشرک بعبادۀ ربه احداً ”

انسان ابتدا علاقه بی واسطه به کاری ، شغلی ،عملی ، صفتی و یا انسانی پیدا می کند و سپس نسبت به خدا فراموش کار می شود .

به هیچوجه فعالیت اجتماعی موجب بی علاقگی به نماز نیست ، بلکه علاقه شرک آلود و عدم اخلاص در نیت ، یک فعالیت اجتماعی است که موجب تیرگی دل و بی علاقگی به عبادت و انس با حق و قرب آن می شود . شخص ممکن است از اول با اخلاص قدم بر دارد ولی در ضمن که جلوه عمل و آثار آن زیاد تر شود ، آهسته آهسته یک نوع محبت بلاواسطه نسبت به عمل در وی پیدا می شود و کار را خراب می کند و کسالت در عبادت در شخص حاصل شود .

ضعف چه در اوایل و چه در اواسط ، وچه در اواخر هر عمل که پیش آید آثار در ضعف نسبت به نماز وسستی در عبادت و طاعات دیگر ظاهر می شود و این خود از برکات نماز است که وضع شخص را مشخص می کند و حالت او را به وی تذّ کر می دهد و زنگ خطر را به صدا در می آورد که ای فلان ، کارهایت را بازرسی کن و در آن ردّ پای بی واسطه ای انجام مده ، بلکه از ریشه بکن ، و عمل را به هیچوجه به دلیل علاقه بی واسطه انجام مده بلکه صبر کن تا رابطه طولی و علاقه با واسطه آن بفهمی ، آن وقت عمل را برای رسیدن به هدف عالی انجام بده .

اگر فرد فعالیت اجتماعی خود را بدون شائبه ریا و تظاهر انجام می دهد ، این خود عبادت و طاعت است و چون طاعت بودن عمل محرک انسان شود می باید که هر طاعت دیگری نیز مورد رغبت و علاقه انسان باشد .

والحمد لله رب العالمین

دیدگاه شما!!